سکوت عجیبی دارد اینجا
دیگر تنها من مانده ام و خیال بودنت،
خنده هایت و نوشته هایی که ...
با خود چه کرده ای!؟ با من چه می کنی !؟
دلم برایت تنگ می شود وقتی می خوانمت،
وقتی بلند بلند می خوانمت
تنهایی عجیبی است، دیوانه ام می کند گاهی
وقتی می دانم دیگر برق چشمانت را توان دیدن نیست ...
کاش اینجا بودی، درست روبروی من!
سکوت می کردیم و در آن سکوت می خواندیم همدیگر را!
دلم شكست . دلم به اندازه نبودت شكسته .
ديروز وقتي كنارت بودم.وقتي دستانت را گرفتم ديگه عشقي احساس نكردم.
وقتي گونههايم از اشك خيس شد تو معني گريههايم را نفهميدي فقط اشكامو پاك كردي كه ديگه نبيني
وقتي داشتم با نگاهم ميگفتم دوستت دارم تو به پاسخ نگاهم گفتي منتظرم نباش
همون لحظه دلم شكست . دلم براي خودم ,سوخت تو از من قول گرفتي ولي من چطور
ميتونم اين خيانت بزرگ را به خودم و شريك زندگيم بكنم چطور ميتونم به دروغ به كسي بگم دوستت دارم در صورتي كه دلم جاي ديگست
من ياد نگرفتم آدما را زود فراموش كنم . بعد براي اين كه وجدان درد نگيرم بگم تمام تلاشمو كردم.