تبليغاتX
عشق و دوري - خاطرات گذشته
تقدیم به زیباترین گل روی زمین، به دیبای عزیزم

دفتر خاطراتم را ورق مي‌زنم بعضي قسمتهاش خاليه يعني خودم

ننوشتم نمي‌خواستم چيزي بنويسم نمي‌دونم شايد مي‌ترسيدم كسي

 يك جايي بخونه...

خيلي خوب كه به دفترم نگاه مي‌كنم، مي‌بينم بعضي جاه‌ها از جاده

خارج شدم يه جاهايي هم نزديك پرتگاههم  چشامو مي‌بندم كه ديگه

چيزي نبينم . خدايا باورم نمي‌شه ،من اين همه مسير را اشتباه رفتم

پس خدا اون لحظه تو كجا بودي يعني من تنها تو طول جاده مي‌رفتم تو

با من نبودي ، خدا تنهام گذاشتي مگه نگفته بودم من نمي‌تونم تنهايي برم پس چرا؟

باز برمي‌گردم به جلو نگاه مي‌كنم خيلي راه مونده تا ته جاده ولي من

نمي‌خوام اين مسير را برم آخه خدا مي‌ترسم بازم تنهام بزاري بگي

 خودت برو تو ديگه بزرگ شدي ولي من هنوز بچه‌ام من فقط بلدم راه برم مسير را بلد نيستم.

خدايا يه سئوال چرا 6 سال پيش كه نفسم را گرفتي نذاشتي بميرم

چرا دوباره منو به زندگي برگردوندي .از اون به بعد بود  احساس كردم منو تنهام گذاشتي ديگه  باهم نيستي.

كاش اون روزبه  گريه ‌هاي آمنه صلواتهاي مريم كه حضرت عباس را صدا مي‌كرد توجه نمي‌كردي...

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 آبان1387ساعت 10:44  توسط دیبا و مجتبی   |