
به رسم دوستی...
با دستهای تو آشنا شدم..
مرا لمس کردی...
و التهاب تو از من عبور کرد....
عطشم شطی گشاده روی بود....
و تو خیس عطش شدی....
قطره قطره هیجان من.....
در ذهن تو می چکید....
وقتی که انعکاس باور من عشق را فهمید....
بوسه گم گشته بود!!!
برگهای زمان سبز شد....
و دستهای تو آنها را چید ....
من جز همین برگهای سبز....
هرگز....
چیزی نخواسته ام که بخواهم
از دستهای تو ...