تبليغاتX
عشق و دوري
تقدیم به زیباترین گل روی زمین، به دیبای عزیزم

سکوت عجیبی دارد اینجا
دیگر تنها من مانده ام و خیال بودنت،
خنده هایت و نوشته هایی که ...
با خود چه کرده ای!؟ با من چه می کنی !؟
 دلم برایت تنگ می شود وقتی می خوانمت،
وقتی بلند بلند می خوانمت
تنهایی عجیبی است، دیوانه ام می کند گاهی
 وقتی می دانم دیگر برق چشمانت را توان دیدن نیست ...
کاش اینجا بودی، درست روبروی من!
سکوت می کردیم و در آن سکوت می خواندیم همدیگر را!

 

دلم شكست . دلم به اندازه نبودت شكسته .

ديروز وقتي كنارت بودم.وقتي دستانت را گرفتم ديگه عشقي احساس نكردم.

وقتي‌ گونه‌هايم از اشك خيس شد تو معني گريه‌هايم را نفهميدي فقط اشكامو پاك كردي كه ديگه نبيني

وقتي داشتم با نگاهم مي‌گفتم دوستت دارم تو به پاسخ نگاهم گفتي منتظرم نباش

همون لحظه دلم شكست . دلم براي خودم ,سوخت تو از من قول گرفتي ولي من چطور

 مي‌تونم اين خيانت بزرگ را به خودم و شريك زندگيم بكنم چطور مي‌تونم به دروغ به كسي بگم دوستت دارم در صورتي كه دلم جاي ديگست

من ياد نگرفتم آدما را زود فراموش كنم . بعد براي اين كه وجدان درد نگيرم بگم تمام تلاشمو كردم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 آبان1387ساعت 14:14  توسط دیبا و مجتبی   | 

سه درد آمد به جانم هر سه یک بار

غریبی و اسیری و غم یار

غریبی و اسیری چاره داره

غم یار و غم یار و غم یار

پایان عشق و دوری

نمیدونم از کجاش بگم و چی بگم.

تموم شد. میدونم تا این روز از زندگیم هیچ روزی به اندازه امروز برام دردناک نبود.

بهترین دوران عمرم تا این لحظه را در کنار دیبای خوبم گذروندم.

دیبای عزیزم، برای آخرین بار مینویسم.

دوستت دارم. همیشه دوستت داشتم و از این به بعدش هم دوستت دارم.

روی ماهت را می بوسم.

+ نوشته شده در  شنبه 18 آبان1387ساعت 16:51  توسط دیبا و مجتبی   | 

دفتر خاطراتم را ورق مي‌زنم بعضي قسمتهاش خاليه يعني خودم

ننوشتم نمي‌خواستم چيزي بنويسم نمي‌دونم شايد مي‌ترسيدم كسي

 يك جايي بخونه...

خيلي خوب كه به دفترم نگاه مي‌كنم، مي‌بينم بعضي جاه‌ها از جاده

خارج شدم يه جاهايي هم نزديك پرتگاههم  چشامو مي‌بندم كه ديگه

چيزي نبينم . خدايا باورم نمي‌شه ،من اين همه مسير را اشتباه رفتم

پس خدا اون لحظه تو كجا بودي يعني من تنها تو طول جاده مي‌رفتم تو

با من نبودي ، خدا تنهام گذاشتي مگه نگفته بودم من نمي‌تونم تنهايي برم پس چرا؟

باز برمي‌گردم به جلو نگاه مي‌كنم خيلي راه مونده تا ته جاده ولي من

نمي‌خوام اين مسير را برم آخه خدا مي‌ترسم بازم تنهام بزاري بگي

 خودت برو تو ديگه بزرگ شدي ولي من هنوز بچه‌ام من فقط بلدم راه برم مسير را بلد نيستم.

خدايا يه سئوال چرا 6 سال پيش كه نفسم را گرفتي نذاشتي بميرم

چرا دوباره منو به زندگي برگردوندي .از اون به بعد بود  احساس كردم منو تنهام گذاشتي ديگه  باهم نيستي.

كاش اون روزبه  گريه ‌هاي آمنه صلواتهاي مريم كه حضرت عباس را صدا مي‌كرد توجه نمي‌كردي...

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 آبان1387ساعت 10:44  توسط دیبا و مجتبی   | 

دوباره نمی خوام

 چشای خیسمو کسی ببینه
یه عمره حال و روزه من همینه

 کسی به پای گریه هام نمیشینه

بازم دلم گرفت و گریه کردم بازم به گریه هام میخندم
بازم صدای گریه مو شنیدم همه به گریه هام میخندن
دوباره یه گوشه می شینم و واسه دلم میخونم
هنوز تو حسرت یه همزبونم ولی نمیشه گفت اینو میدونم
دوباره نمی خوام چشای خیسمو کسی ببینه
یه عمره حال و روز من همینه کسی به پای گریه هام نمیشینه

بازم دوباره دلم گرفته دوباره شعرام بوی غم گرفته
کسی نفهمید غمم چی بوده دلیل یک عمر ماتمم چی بوده


+ نوشته شده در  جمعه 3 آبان1387ساعت 10:9  توسط دیبا و مجتبی   |