
شبی که تقدیر یک سال ما توی این شب معلوم میشه
اولین چیزی که توی این شب ها به نظرم میاد بزرگواری و
مهربونی خداست.
خدایی که به من جز خوبی و محبت نکرده و من با گستاخی هر
چه بیشتر نافرمانیش را کردم
میدونم هر کی دیگه بود تا حالا بهم گفته بود برو و دیگه
پشت سرت را هم نگاه نکن.
اما خدای خوبم با مهربونی هر چه بیشتر بهم میگه:
باز آ ، هر آنچه هستی باز آ
از اینکه میبینم خدا همه پل های
پشت سرم را خراب نکرده خیلی خوشحالم.
چند روزی هست که منتظر شب های احیا هستم.
از چهارشنبه بود که واقعا دلم گرفته بود.
رفتم سراغ دعایی که هر موقع دلم میگیره میرم سراغش.
دعایی که توی مکه موقع طواف هام فقط اونو میخوندم
دعایی که هر چی بیشتر میخونم بیشتر میفهمم که هیچی نیستم
و خدا چقدر بزرگه.
نمیدونم چه خاصیتی داره این دعا که هر موقع میخونم
ناخوداگاه اشکم جاری میشه
دعایی که به نظر من حتما توی این شب ها باید خونده بشه.
یه فرازهایی از دعا را می نویسم:
مولای یا مولای انت المولی و انا
العبد و هر یرحم العبد الا المولی
مولای یا مولای انت المالک و انا المملوک و هر یرحم المملوک
الا المالک
مولای یا مولای انت العزیز و انا
الذلیل و هر یرحم الذلیل الا العزیز
مولای یا مولای انت الخالق و انا المخلوق
و هر یرحم المخلوق الا الخالق
مولای یا مولای انت العظیم و انا الحقیر
و هر یرحم الحقیر الا العظیم
مولای یا مولای انت القوی و انا الضعیف
و هر یرحم الضعیف الا القوی
مولای یا مولای انت الباقی و انا الفانی
و هر یرحم الفانی الا الباقی
مولای یا مولای انت الغفور و انا المذنب
و هر یرحم المذنب الا الغفور
خوشبختي را در چنان هالهاي از رمز و راز فرو نبريم که خود
، درمانده از شناختش شويم . خوشبختي را تابع لوازم و شرايط
بسيار دشوار و اصول و قوانين پيچيده اي ادراک ناپذير ندانيم تا
چيزي ممکن الوصول به نا ممکن ابدي تبديل شود .
خوشبختي را چنان تعريف نکنيم که گويي سيمرغي بايد تا آن را از قلهاي قافي بياورد .
خوشبختي ، عطر مختصر تفاهم است که اينک در سراي تو پيچيده
و عطريست باقي که از آغاز تا پايان اين راه ، هميشه مي توان بوييدش .
مادر بزرگي داشتم تمام زيارتگاها را رفته بود او جلوي تلويزيون مينشست و هر زيارتگاهي را تلويزيون نشان ميداد همراه با دوربين فيلمبردار زيارت ميكرد و زير لب چيزهاي را زمزمه ميكرد .
بچه كه بودم معني اين كارش را نميفهميدم
مادربزرگ چيز زيادي نميخواست، چيز تازهيي
نميخواست ، توقعي نداشت ، واز روزگار به شکايت سخن نمي گفت .
مادربزرگ ، فقط ، زير لب مي گفت : سلامت و شادي را در خانه ما حفظ كن !
مادربزرگ ، غير ممکن را با مهرباني و خلوصش نه تنها ممکن بلكه بسيار آسان کرده بود
مادر بزرگ با اين كه در خانهاي در روستا بود خود را خوشبخترين زن ميدانست.با اين كه از درد پا شب تا صبح نميتوانست بخوابد هچوقت شكايت نميكرد و الان كه بزرگ شدم فهميدم مادر بزرگ با توكل و اعتقادات قشنگش چه خوب توانست شادي را به خانه بياورد
خوشبختي را ساده بگيريم اي دوست ، ساده بگيريم .
خوشبختي را ، تنها به مدد طهارت جسم و روح ، در خانه کوچکمان نگه داريم
خدای خوبم به من یه ذره تحمل
بده.
توی زندگیم سعی کردم به جز
محبت چیزی توی وجودم نباشه. دلم میخواد که به همه خوبی کنم. اما...
متاسفانه کسانی دور و برم
هستن که فقط ادعای رفاقت میکنن. اما فقط وقتی که یه کاری دارن یاد آدم میوفتن.
دلم میخواد میتونستم بی
خیالشون بشم اما حیف که میبینم که چند سال باهاشون دوست بودم و حیف این همه دوستیه
که بخواد یه مرتبه تموم بشه.
خداجون ! یا یه کاری کن که
من بتونم تحمل این جور رفتار ها را بکنم یا اینکه یه کاری کن که اونا رفتارشون را
درست کنن یا اینکه خودت یه کاری کن که همه چیز بین منو اونا تموم بشه.
از اینکه بعدش این رفتارشون
را میخوان توجیه بکنن بیشتر عاصی میشم.
و اینکه یه دروغ هایی میگن
این وسط که آدم شاخ در میاره !!!!
اما خوبیش اینه که سر هفته
نشده لو میرن.
دوستان عزیزم لطفا وقتی اینو
میخونین بهتون بر نخوره. دلم گرفته بود و میخواستم یه ذره درد و دل کنم. با شما
خواننده ی عزیز نبودم. اون کسی که من منظورمه فکر نکنم فعلا بیاد اینجا.
آرزویم این است که نرود اشک در چشم تو هرگز
مگراز شوق زیاد
نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز
وبه اندازه ی هرروز توعاشق باشی
عاشق آنکه تورا می خواهدوبه لبخندتوازخویش رها می گردد
وتورا دوست بدارد به همان اندازه که دلت می خواهد.
تقديم به مجتبي عزيزم