تبليغاتX
عشق و دوري
تقدیم به زیباترین گل روی زمین، به دیبای عزیزم

منم سرگشته ی حیرانت ای دوست

کنم یک باره جان قربانت ای دوست

دلی ناساز و شوق وصل کویت

نهم سر بر سر پیمانت ای دوست

دلی دارم در آتش خانه کرده

میان شعله ها کاشانه کرده

دلی دارم که از شوق وصالت

وجودم را ز غم ویرانه کرده

من آن آواره ی آشفته حالم

ز هجرانت بتا رو بر زوالم

منم آن مرغ سرگردان و تنها

پریشان گشته شد یک باره حالم

سحر سر بر سر سجاده کردم

دعائی بهرآن دلداده کردم

ز حسرت ساغر چشمانم ای دوست

لبالب یکسره از باده کردم

دلا تا کی اسیر یاد یاری؟

ز هجریار تا کی داغ داری؟

بگو تا کی ز شوق روی لیلی

چو مجنون پریشان روزگاری؟

پریشانم. پریشان روزگارم

من آن سر گشته ی هجر نگارم

کنون عمریست با امید وصلت

درون سینه آسایش ندارم

ز هجرت روز و شب فریاد دارم

ز بیدادت دلی ناشاد دارم

درون کوهسار سینه ی خود

هزاران کشته چون فرهاد دارم

چرا ای نازینم بی وفائی؟

دمادم با دل من در جفائی

چرا آشفته کردی روزگارم؟

عزیزم دارد این دل هم خدائی

 

خدایا

وقتی به روز سه شنبه فکر میکنم، بیشتر احساس میکنم که همش یه کابوس بوده

نمیدونم چرا اینطوری شد؟

چرا این حرف ها زده شد؟

چرا این اتفاق ها افتاد؟

و صد تا چرای دیگه....

باوجودی که همیشه بودن با دیبای عزیزم برام بهترین ساعاته و همیشه فکر کردن به وقت هایی که با دیبا هستم لذت بخشه اما دلم میخواد که حرف هایی که دیروز زده شد را فراموش کنم.

هر چند صحبت هایی که شد خیلی واقع بینانه بود ، اما متاسفانه شنیدن این حرفهای منطقی هم برام سخت بود

خیلی رفتارهای بچگانه از خودم نشون میدم اما خداجون دست خودم نیست.

خدا دیروز که دیدی دیبا برای من چی فرستاد ؟

 

یا منو تو زود به هم رسیدیم یا اشتباهی

 

خدای خوبم

چی باید جوابش را بدم ؟

من کم میارم جلوی این دختر

خداجونم

منو شرمندش نکن

خدا تکیه گاهم تویی

پشت منو دیبا را خالی نکن.

 

ایمی عزیزم

خیلی ازت ممنونم. دیروز خیلی به داد من رسیدی

به حرفهام گوش دادی ، نصیحتم کردی، آرومم کردی

نمیدونم چطوری جبران این همه خوبی تو را بکنم.

فقط میتونم بگم برادرانه دوستت دارم.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 اردیبهشت1387ساعت 19:24  توسط دیبا و مجتبی   | 

تو اي ساغر هستي به كامم ننشستي ندانم كه چه بودي ندانم كه چه هستي.

در بزم من شكسته‌اي در كام او نشسته اي  نوشي تو برسنگين دلان زهري به كام خسته‌گان

من همان اشك سرد آسمانم نقش دردي به ديوار زمانم بي سرنجام بي نام نشانم چون غباري به جا از كاروانم چون غباري به جا از كاروانم.

تنها ترين تنها منم سرگشته رسوا منم

 آه اي فلك اي آسمان تا كي ستم بر عاشقان بشنو تو فرياد من‌را آه اي خداي مهربان

عشق تو خوابي بود وبس نقش سرابي بود و بس اين آمدن اين رفتنم رنج عذابي بود و بس

اي فلك بازي چرخ تو نازم بي‌گمان آمدم تا كه ببازم اي دريغا كه شد چشم سياهي قبله‌گاه منو روي نمازم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 اردیبهشت1387ساعت 15:47  توسط دیبا و مجتبی   | 

 

من همان اندازه

دلواپس شادمانی تو ام

که تو

دلواپس شادمانی من.

اگر تو خاطری آسوده نداشته باشی

من هم آسوده خاطر نخواهم بود.

تو هر که باشی

مرا دلشکسته و نومید نخواهی کرد.

من هیچ خیالی در سر ندارم

که بخواهم تو کسی باشی

که من میخواهم باشی

یا رفتارت به دلخواه من باشد.

من بر آن نیستم

که بخواهم آینده ی تو را پیش بینی کنم.

من فقط میخواهم تو را کشف کنم

تو مرا دلشکسته و نومید نخواهی کرد.

گاهی

تو حتی لب به سخن نگشوده ای

و من به پایان آنچه خواهی گفت رسیده ام.

تو مرا یاری داده ای

من تو را یاری داده ام

و من

به خاطر این من و تو

از خداوندگار سپاسگذارم.

 

نوشته های بالا بخشی از نامه های جبران خلیل جبران بود. خیلی زیبا بودند. تقدیم میکنم به دیبای عزیزم.

دیبای مهربونم. خیلی دوستت دارم عزیزم.

واقعا از خدا به خاطر اینکه اجازه داده منو تو کنار هم باشیم تشکر میکنم.

تو بهترینی.

روی ماهت را می بوسم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 اردیبهشت1387ساعت 21:15  توسط دیبا و مجتبی   | 

سلام

امروز تولد عمه نازی ( سمیه ) بود.

عمه نازی از طرف منو دیبا صمیمانه ترین تبریکات را پذیرا باش

چه لطیف است حس آغازی دوباره،

و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس...

و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن!

و چه اندازه شیرین است امروز...

روز میلاد...

روز تو!

روزی که تو آغاز شدی!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 اردیبهشت1387ساعت 23:11  توسط دیبا و مجتبی   |