امروز به ياد روزهايي افتادم كه با مجتبي ميرفتم پارك لاله و روي يكي از نيمكت هاي چوبي زير سايه بلند درختان مينشستيم و بالاي سرمان كلاغها زيادي پرواز ميكردند و صداي قارقارشان گوشهاي آدمها را كر ميكرد. فكر ميكنم فقط من و مجتبي هستيم كه از اين صدا لذت ميبريم
دلم براي اون روزها تنگ شده (آخه خيلي وقته پارك لاله نرفتيم )
اين متن هم تقديم به مجتبي عزيزم ميكنم
كلاغ لكه ننگي بود بر دامن آسمان، وصلهاي ناجور بر لباس هستي. صداي ناهموار و ناموزونش خراشي بود بر صورت احساس. با صدايش نه گلي ميشكفت و نه لبخندي بر لبي مينشست. صدايش اعتراضي بود كه در گوش زمين ميپيچيد.
كلاغ خودش را دوست نداشت و بودنش را. كلاغ از كائنات گله داشت. كلاغ فكر ميكرد در دايره قسمت، نازيباييها فقط سهم اوست و نظام احسن، عبارتي است كه هرگز او را شامل نميشود.
كلاغ غمگينانه گفت: كاش خداوند اين لكه سياه را از هستي ميزدود و بالهايش را ميبست تا ديگر آواز نخواند.
خدا گفت: صدايت ترنمي است كه هر گوشي آنرا بلد نيست. فرشتهها با صداي تو به وجد ميآيند. سياه كوچكم، بخوان. فرشتهها منتظرند؛ و كلاغ هيچ نگفت.
خدا گفت: بخوان، براي من بخوان. اين منم كه دوستت دارم، سياهيت را و خواندنت را. كلاغ خواند، اين بار عاشقانهترين آوازش را خدا گوش داد و لذت برد و جهان زيبا شد.
کوچه ها ، خونه ها
تمام عاشقان رفتند از اینجا
یه غربت موند و من تنهای تنهام
یه غربت از جنس سفر یه جاده ی تاریک و دور
منی که پرسه میزنم تو تاریکی به سوی نور
سرگردونم ، وای ، سرگردونم
شب تو سکوت کوچه ها به ساز دل زخمه زدم
با این که همراهی نبود تا آخرین لحظه زدم
شب از ترانه پر شد و من از هوای عاشقی
نشد که از اینجا برم حتی واسه دقایقی
خودم اومدم اصفهان
اما دلم را پیش دیبای خوبم جا گذاشتم
اصلا تعطیلات خوبی نداشتم
فقط دو بار با ایمی رفتم بیرون و از بودن با اون لذت بردم
واقعا جای دیبا و زن دایی خالی بود.
به ایمی هم با حسرت تمام گفتم که کاشکی حالا کنار من دیبا بود و کنار تو فروغ.
طفلی ایمی ؛ این عید برای اون بدتر از من بود.
وقتی که پستی که زده بود را خوندم، وقتی کامنت فروغ را دیدم و زمانی که خودم برای اونا کامنت میگذاشتم خیلی اشک ریختم.
از خوندن اون پست میشد به غم درونی هر دوی اونا پی برد.
دلم میخواد از اتفاقات مزخرفی که توی عید برام افتاد بنویسم
اما ترجیح میدم فعلا در این مورد سکوت کنم تا بعدا با آرامش بیشتری بتونم قضاوت کنم.
شاید اگه حالا حرفی بزنم از روی عصبانیت چیزی بگم.
کاشکی اون روز به ایمی گفته بودم و یه کمی سبک میشدم ،آخه ایمی اول همه جوانب کار را میسنجه و بعدش صحبت میکنه.
دیبای خوبم
![]()
امیدوارم که مسافرت بهت خوش بگذره عزیز دلم
امیدوارم که این عید هر چه قدر برای من بد بود برای تو خوب بوده باشه.
عزیزم دوستت دارم
مراقب خودت باش
روی ماهت را میبوسم.
![]()
![]()

یه همچین روزی بود که فرشته ها ناراحت بودند. آخه یکی از اونا قرار بود که از پیش اونا بیاد پایین . بیاد توی این دنیای خاکی. دوم فروردین سالروز تولد دیبای عزیزم هست.
چقدر من خوشبختم که خدا این محبت را به من کرده و من با اون فرشته ی مهربون آشنا شدم.
دیبای عزیزم تولدت مبارک باشه.
نمیتونم احساساتی را که دارم بنویسم. از بچگی انشام خوب نبود.
دلم میخواست که در کنارت بودم و با هم این روز خوب را جشن میگرفتیم.
خداجون میدونی که چی ازت میخوام. خودت به حق بزرگیت لطفت را از من دریغ نکن.
دیبای عزیزم دوستت دارم.
ببخش که نتونستم قشنگ تولدت را تبریک بگم . واقعا نتونستم اونی که توی دلم بود را اینجا بنویسم.
عزیزم تو بهترینی.
( راستی دایی ایمی هم تولدت را تبریک گفت عزیزم)