دلم نمی خواست که اینو بنویسم اما این طور حس میکنم درد و دل کردنم هم باعث میشه که بقیه ناراحت بشن
نمیدونم چرا دیبا این فکر را کرده که من کاری نمیکنم
نمیدونم چه انتظاری از من داره ؟
نمیدونم خودش چه کاری انجام میده که من اون کار را نمیکنم و ناراحتش میکنم.
نمیدونم واقعا. کاشکی میگفت چه کار کنم.
این آخرین پستی هست که من می نویسم.
نمیخوام بقیه را با ناراحتی خودم ناراحت کنم.
لزومی نداره من که ناراحت باشم بقیه بچه ها را هم ناراحت کنم.
همش را توی سینه ی خودم باید بریزم.
من عاشق این وبلاگ بودم و بعد از اینم هستم.
بهترین احساساتم را اینجا می نوشتم.
اما خوب چه میشه کرد. حس غمی را که من دارم بقیه خوششون نمیاد.
بسه دیگه هر چی نوشتم .
ادامه احساساتم مال خودم.
یه نکته هم در پایان بگم.
حلمای عزیز تو حق داری به نویسنده این مطلب یعنی مجتبی هر چی دلت میخواد بگی اما حق نداری به کس دیگه ای توهین کنی . راستش تا این کامنت را از تو دیدم خیلی از دستت دلگیر شدم.
از همه ی کسانی که این مدت، ناراحتشون کردم معذرت میخوام.
برای همه ی دوستان آرزوی روز های خوش دارم.
رفتم و زحمت بیگانگی از کوی تو بردم
آشنای تو دلم بود و به دست تو سپردم
اشک دامان مرا گیرد و در پای من افتد
که دل خون شده را هم ز چه همراه نبردم
شرمم از اینه ی روی تو می اید اگر نه
آتش آه به دل هست نگویی که فسردم


خدایا
خودت میدونی که چقدر دلم گرفته.
خدا کاشکی میشد یه جوری بنویسم و باهات درد و دل کنم که راحت بشم
خودت میدونی که چقدر حرف نگفته دارم ، اما وقتی میخوام بنویسم نمیدونم چی بنویسم و از کجا شروع کنم.
خدا جون کمکم کن
امشب میخوام باهات حرف دلم را بگم
خدا من دیبا را دوستش دارم
به کی باید بگم ؟
همش میگم توکل به خدا. هر چی خدا بخواد . اما می ترسم که خواست تو غیر از خواست دل من باشه
می ترسم که دیبا غیر از این بخواد. میترسم از اینکه با خودخواهی تمام خودم را به دیبا تحمیل کرده باشم.
یه بخش هایی از دعاهای امام سجاد را مینویسم :
ای بی نیازترین نیازمندان ! این مائیم بندگان تو که در پیش رویت ایستاده ایم و من از همه ی نیازمندان درگاهت نیازمند تر هستم و نیازم از همه بیشتر
پس به عطای خویش ریشه ی امید ما را به تیغ دریغت مبر که اگر چنین کنی ، کسی را که به امید سعادت ، دلبرده ی رحمت توست ، نگونبخت
کرده ای

این چند روز عجیب حالم گرفته بود.
نمیدونم چرا این طوری بودم اما فقط میخواستم کنار دیبای خوبم باشم و هیچ چیز دیگه ای هم نمی تونست آرومم کنه
دیشب فیلم شیدا را گذاشته بود. همینطوریش که خیلی حالم گرفته بود، اینو هم دیدم، آهنگشم که خیلی دلمو می سوزوند، همه هم خواب بودند و چراغ ها هم خاموش بود. خلاصه همه چیز دست در دست هم داد که از اول فیلم تا آخرش یه بند گریه کردم.
چند جا از فیلم خیلی بیشتر حالم گرفته شد و بیشتر به یاد خودم و دیبا افتادم
یه قسمتیش بود که فرهاد برای شیدا نامه میگفت و اونم مینوشت.
گفت : عطر بهار نارنج در باغ غوغا میکند. نمی بینمش ، ولی صدایش مرا دیوانه میکند.
منم دیبای خوبم را 2 سال ندیدم . ارتباط ما فقط از طریق صدا بود.
به خودشم گفتم عاشق صداش هستم. واقعا خیلی منو آروم میکنه
آخر فیلم هم که فرهاد مرد حقیقتا بهش حسودیم شد.
چه چیزی بهتر از اینکه وقتی آدم میمیره عشقش بیاد بالای سرش و آخرین چیزی که میشنوه صدای عشقش باشه؟
یه بار دیگه هم گفته بودم. اگه فقط یه شب زنده باشم دلم میخواد تا صبح کنار دیبای عزیزم باشم و دست های گرمش را توی دستام بگیرم و اون برام لبخند بزنه و آخرش هم در حالیکه سرم روی شونه های دیباست از این دنیا برم .

بی تو هر شب غمت را به خلوت خودم می بردم
خبری از تو نبود و لحظه ها را می شمردم
وقتی شب سحر میشد به قراری
خودمو به دست گریه می سپردم
گله و شکایتی از تو به لب نمی آوردم
تو به یاد من نبودی اما من واست می مردم

بیا که رو لبهام خنده بکاری شادی بیاری برای من
بیا و با دستهات اشکامو پاک کن گوش بسپار به غم های من
بعضی موقع ها احساس دوری از دیبای عزیزم بد طوری آزارم میده و حالا یکی از اون روزهاست. اصلا نمیتونم جلوی خودمو بگیرم و همینطور اشک از چشمام میاد.![]()
خدا نمیدونم چی بگم چون هر چی گفتنی بوده قبلا به تو گفتم.
شاید همین که بشینم و گریه کنم و اشک بریزم و تو اشک های منو ببینی و بفهمی که چقدر عذاب می کشم از این دوری کافی باشه

خدای من تو را قسم
به حرمت شکوه و غم ، مگیرش از من
کنون که بسته عمر من
به گرمی وجود او ، مگیرش از من
مرا از او جدا نکن
به بحر غم رها نکن
دل پر از محبتش
به رنج من رضا نکن
در این قفس خدایا
تو کرده ای اسیرم
رها نکن ز بندم
که دور از او بمیرم ، مگیرش از من
خیلی دوستت دارم دیبای عزیزم.
![]()
هیچی ندارم بگم به جز دلتنگی

دیبای عزیزم
خیلی دلم برات تنگ شده
بگویید به خاکم بنویسند که از عشق نمرد
مرد در این دار مکافات ولی هیچ نبرد
مرد از درد فراغ و غم هجران و غم وصل عزیز
رفت و دنیا را به دو دست اهل دنیا بسپرد