فرمايش حضرت زهرا درباره امت پيامبر در لحظه شهادت
اسماء گويد: ديدم حضرت دستهايش را به سوى آسمان بلند كرده و مىگويد: پروردگارا به حق حضرت محمد مصطفى و شوق و اشتياقى كه نسبت به من داشت و به شوهرم على مرتضى و اندوهى كه بر من دارد و به حسن مجتبى و گريهاش بر من، و به حسين شهيد و حسرت و افسردگيش نسبت به من و به دخترانم كه دختران فاطمهاند و آه ماتمشان بر من، از تو مىخواهم كه بر گنهكاران امت حضرت محمد ترحم فرموده، و آنان را ببخشائى و به بهشت واردشان سازى كه تو گرامىترين سؤال شوندگان و ارحم الراحمين مىباشى.

نمیدونم چرا اینقدر ما بنده ها پست هستیم
خودم را دارم میگم
اما اینقدر این ائمه به یاد ما بودند اما حالا ما براشون چه کار میکنیم ؟
![]()
نمیدونم چرا اصلا حوصله ی نوشتن ندارم
اما برای خودم 2 تا توجیه دارم
اول اینکه می ترسم یه چیزی بنویسم و دیبا را ناراحتش کنم
آخه اینکار در تخصص منه که توی فکرم یه چیزی هست بعد که مینویسم معنی اون 180 درجه عوض میشه
با همین کارم تا حالا خیلی ها را از خودم ناراحت کردم مخصوصا دیبای نازنینم را.
دومین دلیلی که نمی نویسم اینه که همش مطالبی که مینویسم تکراریه
البته برای خودم تاکید عشقم به دیبا و اینکه دلتنگش هستم تکراری نیست اما هر کسی که بیاد و وبلاگ دیبا و منو ببینه میگه که اینا همش چرت و پرت و تکراریه
اما امروز باید بنویسم
خیلی دلتنگم و اگه حرفامو نگم بغض خفم می کنه .
دیروز و امروز داشتم یه کنسرت از امید گوش میدادم
هر شعریش که میخوند داغ دلم تازه میشد و یه عالمه گریه میکردم
نمیدونم چرا اینطوری شدم اما اصلا اوضاع و احوالم روبراه نیست
بذار رو سینه ام سرتو
چشمای خیس و ترتو
بذار تا سیر نگات کنم
بو بکشم پیرهنتو
یاد روزی افتادم که کنار دیبای عزیزم بودم
داشتم یه دل سیر نگاهش میکردم
بهم گفت : چرا اینطوری منو نگاه میکنی ؟ انگار داری با نگاهت مسخره ام می کنی.
خدا میدونه که فقط داشتم نگاهش میکردم و از اینکه کنارشم لذت میبردم
از اینکه خدا بهم اجازه داد کنار عشقم باشم داشتم لذت میبردم
داشتم با نگاهم بهش میگفتم که دوستش دارم
همون جا بود که اشکم نا خودآگاه سرازیر شد.
خیلی خواستم گریه کنم اما نتونستم و متاسفانه دیبای خوبم را هم ناراحتش کردم و روز خوبش را هم خراب کردم.
بغل کن و بچسب بهم
بکش دوباره دست بهم
جز تو کسی را ندارم
نزدیک تر از نفس بهم
یاد لحظه ای افتادم که دیبا یه مرتبه دستش را گذاشت روی دستم . من باورم نمیشد که قبول کنه و دستای منو بگیره اما با بزرگواری این کار را کرد.
با همه ی وجودم دستش را توی دستم گرفتم . بعد یه مرتبه دستش را از توی دستم کشید بیرون
گفت دستت خیلی داغه
بعدش فهمیدم که دو دل بوده که این گرما از عشق بوده یا هوس ؟
خدایا تو خودت میدونی چی توی دل من بود و چی توی سرم میگذشت .
خدا من از خودم مطمئنم
میدونم که هوس نبود.
نمیدونم شایدم حق با دیبا هست و این همه احساسی که من دارم هیچی نیست به جز یه هوس
اما خداجون
اگه این هوسه پس عشق چیه ؟
اگه هوس اینطوری آدم را داغون میکنه پس حتما راست میگن که عشق آدم را می سوزونه
شاید باید بسوزم تا به خودم ثابت بشه که عاشقم
سرت را بذار رو شونه هام خوابت بگیره
بذار تا آروم دل بی تابت بگیره
بهم نگو از ما گذشته دیگه دیره
حتی من از شنیدنش گریه ام میگیره
اون روز کنار دیبا خیلی گریه ام گرفت
یه لحظه خیلی دلم گرفت
نا خودآگاه سرم را گذاشتم روی شونه ی دیبا . واقعا آروم شدم.
با همه وجودم آرامش را درکنار دیبای عزیزم حس کردم.
اما از اون روز حتی یه روز نشده که گریه نکنم و آروم باشم.
معذرت میخوام که ناراحتتون کردم
اما باید مینوشتم و سبک میشدم
دیبای عزیزم
خیلی دوستت دارم
![]()

گفتم اگه ببینمت دل کندن سخت برام اگه یه وقت بگی نرو رفتن پراز درد برام
گفتم صداتو نشنوم ندیده از پیشت برم پشت سرم زاری نکن چه کار کنم مسافرم
من میروم ولی باز تو بدون همیشه یاد تو از خاطر من فراموش نمیشه
گل من خوب می دونی بی تو تک وتنهام عزیزم اگه تو نباشی میمیرم
نامه را تا تهش بخون گریه نکن طاقت بیار نامه را خط خطی نکن دو جمله هم دوم بیار باور نکن یه بی وفا نامه می زارمو میرم قسمت زندگیم اینه به کی بگم مسافرم
سهم من از تو دوری تو لحظه های بی کسی قشنگی قسمت ماست که ما به هم نمی رسیم
همیشه زنده میمونم با یاد تو ترانه هام منو ببخش اگه بازم اشکام چکید رو نامه ات
دیگه تمام شد فرصتم خاطره هام پیشت باشه تمام خاطرات خوش خدا نگهدارت باشه
تنها با گلها
گویم غم ها را
چه کسی داند
ز غم هستی
چه به دل دارم
به چه کس گویم
شده روز من
چو شب تارم
نه کسی آید
نه کسی خواند
ز نگاهم هرگز راز من
بشنو امشب
غم پنهانم
که سخنها گوید ساز من
تو ندانی تنها
همه شب با گل ها
سخن دل را می گویم من
چو نسیمی آرام
که وزد بر بستان
همه گل ها را می بویم من
چون ابری سرگردان
می گرید چشم من در تنهایی
ای روز شادی ها کی باز آیی؟
امشب حال مرا تو نمیدانی
از چشمم غم دل تو نمی خوانی

![]()
دیبای عزیزم
خیلی دوستت دارم
![]()

به علت مشکلات اخلاقی این پست سانسور شد
خدای خوبم
به چی قسم بخورم که باور کنی
به خودت قسم دیگه از دوری خسته شدم
خودت یه فرجی برسون
![]()
دیبای خوبم
خیلی دوستت دارم
دلم برای تو و بودن در کنار تو خیلی تنگ شده

یادش بخیر
۳ هفته قبل چنین روزی بود که دست یکی از فرشته های خدا را توی دستام گرفتم
و اون فرشته چقدر مهربون بود که اجازه داد یه موجود خاکی دستای اونو لمس کنه
