تبليغاتX
عشق و دوري
تقدیم به زیباترین گل روی زمین، به دیبای عزیزم

پشت ِ این کوه ِ بلند
 
لب ِ دریای کبود
 
دختری بود
 
که من
 
سخت می خواستمش
 
و تو گویی که گلی
 
آفریده شده بود
که منش دوست بدارم پر شور
 
و مرا دوست بدارد شیرین و...
و شما می دانید
آه ، ای اخترکان ِ خاموش
که چه خوش دل بودیم
 
من و او مست ِ شکر خواب ِ امید
و چه خوشبختی ِ پاک
 
در نگاه ِ من و او می خندید ...
 
وینک ای دخترکان ِ غماز
 
گر نه لالید و نه گنگ
 
بگشایید زبان
 
و بگویید که از یک بهتان
چون شد این چشمه غبار آلود !
 
و میان ِ من و او
 
اینک این دشت ِ بزرگ
اینک این راه ِ دراز
 
اینک این کوه ِ بلند

 

 

 

دیبای عزیز تر از جانم

چقدر دارم حسرت روزهای رفته را می خورم

روزهای خوبی که کنار بهترین فرشته روی زمین بودم و قدرش را ندونستم

 

بعضی ها میگن فراق خوبه . چون توش لذت وصال هست

اما به نظر من فراق هیچ خوب نیست

هیچی هم توش نیست به جز ناراحتی

خدای خوبم .

نمی دونم چرا همش ناشکری میکنم

اما تو که میدونستی من تحمل دوری را ندارم

چرا با من این کار را کردی ؟ 

خدا

من قبول دارم که بنده ی خوبی نبودم و نیستم ، اما خداجون هر چی که بودم سزاوار این مجازات نبودم .

خداجون نمیدونم چرا همیشه آخرین چیزی که تو وبلاگم می نویسم این جمله است :

خدایا به من کمک کن 

ازت خواهش میکنم .

 

گفته بودی که چرا محو تماشای منی؟
 
وان چنان مات که یک دم مژه بر هم نزنی
 
مژه بر هم نزنم تاکه ز دستم نرود
 
ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی

 

گله دارم ازت خدا

دیگه تا کی انتظار ؟

دیگه تا کی پریشونی ؟

خودت بگو تا کجا می خواهی ببری ؟

خودت بگو آخر قصه چیه ؟

از هر چی انتظار بیزارم . بیزارم . بیزارم.

خدایا اینجا کسی حرف من را نمی فهمه .اینجا همه به دنبال چیز دیگه ای هستند من اینجا

غریبم من را دریاب ای خدای بزرگی ها من را دریاب .

خدایا یه معجزه فقط یه معجزه ... 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 اردیبهشت1386ساعت 21:40  توسط دیبا و مجتبی   | 

 

 تو می روی و دل ز دست می رود
 مرو که با تو هر چه هست می رود
 دلی شکستی و به هفت آسمان
 هنوز بانگ این شکست می رود
 کجا توان گریخت زین بلای عشق
 که بر سر من از الست می رود
نمی خورد غم خمار عاشقان
 که جام ما شکست و مست می رود
 از آن فراز و این فرود غم مخور
 زمانه بر بلند و پست می رود
 بیا که جان سایه بی غمت مباد
 وگرنه جان غم پرست می رود
 شب غم تو نیز بگذرد ولی
 درین میان دلی ز دست می رود

 

چقدر امروز دلتنگم

خداجون

یه صبری بهم بده

ازت خواهش میکنم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 اردیبهشت1386ساعت 8:50  توسط دیبا و مجتبی   | 

کاشکی حالا هفته قبل بود

یکی از بهترین روزهای عمرم

بودن در کنار دیبای عزیز

چقدر روزهای فبلش بهم سخت میگذشت

اما وقتی که اومدم پیش دیبا نمیدونم چطوری روزها تموم شد

خدای مهربون

میدونم که خیلی زیاده خواه هستم و هر چی که بهم بدی باز هم میخوام

اما ازت خواهش میکنم : باز هم لذت بودن در کنار دیبا را به من بده

دیبای خوبم

خیلی دوستت دارم

 

هنوز چشم مرادم رخ تو سیر ندیده
هوا گرفتی و رفتی ز کف چو مرغ پریده
 تو را به روی زمین دیدم و شکفتم و گفتم
 که این فرشته برای من از بهشت رسیده
بیا که چشم و چراغم تو بودی از همه عالم
خدای را به کجا رفتی ای فروغ دو دیده
هزار بار گذشتی به ناز و هیچ نگفتی
 که چونی ای به سر راه انتظار کشیده
 چه خواهی از سر من ای سیاهی شب هجران
سپید کردی چشمم در انتظار سپیده
به دست کوته من دامن تو کی رسد ای گل
 که پای خسته ی من عمری از پی تو دویده
 ترانه ی غزل دلکشم مگر نشنفتی
که رام من نشدی آخر ای غزال رمیده
 خموش سایه که شعر تو را دگر نپسندم
 که دوش گوش دلم شعر شهریار شنیده

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 اردیبهشت1386ساعت 8:42  توسط دیبا و مجتبی   | 

داشتم به این فکر می کردم که اگه می دونستیم بیشتر از یه شب دیگه زنده نیستیم آخرین خواسته ای که از خدا داشتیم چی بود ؟

 

 

هر کی اینو می خونه لطفا جواب بده !

 

من خودم راستش خیلی به مرگ فکر میکنم

میخوام خیلی صادقانه بنویسم

من از مرگ اصلا نمی ترسم

 

 

مطمئنم که خیلی چیز خوبیه

واقعا میگما . حداقل برای من واقعا پایان ناراحتی هامه .

اما راستش از کارایی که کردم میترسم

خیلی بار گناهام زیاده. البته گناهایی که میکنم از اون درشت ها نیست ها

اما همون ریزه میزه ها اینقدر زیاد هست که سنگینیش کمرم را بشکنه و یه عالمه منو تو جهنم نگه داره.

اما آخرین چیزی که از خدا میخواستم چی بود ؟

 

دلم میخواست کنار دیبای عزیزم باشم

در حالی که دیبا سرم را توی دستهاش گرفته و من چشمای قشنگش را میدیدم

و آخرین حرفی که بهش میزدم :

 

عزیزم دوستت دارم

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 اردیبهشت1386ساعت 23:24  توسط دیبا و مجتبی   | 

 

امروز اولین سالگرد تولد وبلاگ دیبا و منه .

باورم نمیشه که روز ها اینقدر تند دارند میگذرند.

3 سال از آشنایی منو و دیبای خوبم میگذره و ما هنوز هم دور از هم هستیم

خداجون

کمک کن که امسال سال آخر باشه

دیبای عزیزم

جشن تولد وبلاگمون را به تو هم تبریک میگم .

 

 

دیبای خوبم

دوستت دارم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 اردیبهشت1386ساعت 6:29  توسط دیبا و مجتبی   | 

هنوز عاشقترینم ای تو تنها باور من

به غیر از با تو بودن نیست هوایی در سر من

هنوز عطر تو مونده در فضای خانه ی من

هنوزم بی قراره این دل دیوونه ی من

 

فراموشم نکن

تویی تنها دلیل بودن من

به یاد من باش

فراموشم نکن

 

من تشنه ی محبت

درد آشنای هجلت

دلم به این جدایی

هرگز نکرده عادت

ناکامی از تولد

همزاد بخت من بود

ندارم از تو شکوه

این سرنوشت من بود

 

بی تو حدیث عشق را دیگر باور ندارم

جز با تو بودن آرزویی بر سر ندارم

می پیچه عطر خاطرت در خلوت شب های من

تکرار اسم قشنگت شده عادت لبهای من

 

 

 

امروز رفتم جلوی آینه گفتم تو کی هستی؟
 
جواب نداد.
 
یه بار دیگه بلند گفتم:
 
آخه تو کی هستی بدبخت
 
با یک بغض غمگین گفت :
 
آره من بدبختم.
 
بقضش ترکید
 
گفت :
 
من هیچی نیستم
 
من آدم نیستم
 
من دیوونه هستم
 
دلم براي اوني که تو اينه بود سوخت
  
غافل از اين که اون خودم بودم
  
اي کاش جرات داشتم آينه رو بشکونم
  
اگه اين کارو مي کردم جرات داشتم خودم هم بشکونم
  
حداقل يه بدبخت کم مي شود از روي اين خاک
 
اما.......


 
اصلا چه فايده داره اين زندگي من؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 اردیبهشت1386ساعت 8:52  توسط دیبا و مجتبی   | 

دیروز عصر چقدر بد بود. خیلی دلم گرفته بود. رفتم کنار زاینده رود یه قدمی بزنم

فرهاد هم اومد.

بهم گفت : مجتبی من می فهمم تو چی می کشی . من یه هفته که بشه و دوستم را نبینم حالم بد میشه ، وای به حال تو.

با گفتن هر کلمه به همه وجودم آتیش میزد

اشک تو چشمام جمع شده بود. داشتم از ناراحتی میمردم، اما نمیتونستم کاری بکنم.

گفت: مجتبی رفتی تهران دست دیبا را اینطوری توی دستت بگیر و بعد دستای منو توی دستش گرفت.

 

 

بغضم داشت می ترکید. ازش خداحافظی کردم و اومدم به سمت خونه .

توی راه این آهنگ را گوش میدادم و گریه میکردم :

 

ببار ای بارون ببار

با دلم گریه کن خون ببار

در شب تیره چون زلف یار

بهر لیلی چو مجنون ببار

ای بارون

 

دلا خون شو ، خون ببار

بر کوه و دشت و هامون ببار

به سرخی لبای سرخ یار

بیاد عاشقان این دیار

به داغ عاشقان بی مزار

ای بارون

 

ببار ای ابر بهار

با دلم به هوای زلف یار

داد و بیداد از این روزگار

ای بارون

 

خدایا

چه خوب بود که بخوابم و خواب دیبای عزیزم را ببینم و این آخرین چیزی بود که می دیدم.

وقتی اومدم خونه حالم خیلی بد بود.

به خاطر همه ی اذیت هایی که به دیبای خوبم کرده بودم داشتم عذاب میکشیدم.

اما دیبا مثل همیشه با مهربونیش منو شرمنده کرد.

خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

تا کی منو تنبیه میکنی ؟

+ نوشته شده در  شنبه 8 اردیبهشت1386ساعت 20:59  توسط دیبا و مجتبی   | 

تورا نگاه مي‌كنم كه خفته‌اي كنار من
پس از تمام اضطراب ، عذاب و انتظار من

تورا نگاه مي‌كنم كه ديدني ترين تويي
و از تو حرف مي‌زنم كه گفتني ترين تويي

من از تو حرف مي‌زنم شب عاشقانه مي‌شود
تو را ادامه مي‌دهم ، همين ترانه ميشود

كاش به شهر خوب تو مرا هميشه راه بود
راه به تو رسيدنم ، همين پل نگاه بود

مرا ببر به خواب خود كه خسته‌ام از همه كس
كه خواب و بيداري من هر دو شكنجه بود و بس

 

 

تقدیم به دیبای عزیزم

خیلی دوستت دارم عشق من

تو بهترینی

اول تو

آخر هم تو

 


+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 اردیبهشت1386ساعت 8:29  توسط دیبا و مجتبی   | 

 خیال آمدنت دیشبم به سر می زد
 نیامدی که ببینی دلم چه پر می زد
 به خواب رفتم و نیلوفری بر آب شکفت
 خیال روی تو نقشی به چشم تر می زد
 شراب لعل تو می دیدم و دلم می خواست
 هزار وسوسه ام چنگ در جگر می زد
 زهی امید که کامی از آن دهان می جست
زهی خیال که دستی در آن کمر می زد
دریچه ای به تماشای باغ وا می شد
دلم چو مرغ گرفتار بال و پر می زد
تمام شب به خیال تو رفت و ، می دیدم
 که پشت پرده ی اشکم سپیده سر می زد

 


+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 اردیبهشت1386ساعت 8:19  توسط دیبا و مجتبی   | 

 

دیشب داشتم با خودم فکر میکردم که یعنی لیاقت اینو دارم که فقط یه بار دیگه دیبای عزیزم را ببینم ؟

یاد سال قبل افتادم

همون روزی که یه روز کامل کنار دیبای عزیزم بودم.

حالا هر چی فکر میکنم حس می کنم که اون روز همش یه خواب بود.

اما چه خواب خوبی بود و چقدر خوب بود که وقتی داشتم اون خواب را می دیدم دیگه از اون خواب بیدار نشم .

چه چیزی بهتر از این که آخرین چیزی که میدیدم صورت دیبای عزیزم بود

کاشکی با گریه سبک میشدم اما دیگه از گریه هم کاری بر نمیاد.

 

 

نمی خوام مثل همه گریه کنم                           

دیگه گریه دل را باز نمیکنه

+ نوشته شده در  یکشنبه 2 اردیبهشت1386ساعت 8:54  توسط دیبا و مجتبی   |