تبليغاتX
عشق و دوري
تقدیم به زیباترین گل روی زمین، به دیبای عزیزم

 

ز بوی زلف تو مفتونم ای گل

ز رنگ روی تو دل خونم ای گل

غم عشقت بیابان پرورم کرد

فراقت مرغ بی بال و پرم کرد

 

عزیزان از غم و درد جدایی

به چشمانم نمانده روشنایی

به درد غربت و هجرم گرفتار

نه یار و همدمی ، نه آشنایی

 

سه درد آمد به جانم هر سه یکبار

غریبی و اسیری و غم یار

غریبی و اسیری چاره داره

غم یار و غم یار و غم یار

 

 

 

 

 

خداجون

تنها چیزی که ازت میخوام اینه که فقط یه بار دیگه بتونم دیبای عزیزم را ببینم

خدا

کمکم کن

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 فروردین1386ساعت 17:1  توسط دیبا و مجتبی   | 

 

چي بخوام از تو که با من
هميشه يه مهربوني
هميشه مثل يه رويا
توي لحظه ها مي موني

چي بخوام از تو که دردت
مثل يک باغ بلوره
واسه دلتنگي عاشق
مثل آينه صبوره

چي بگم از برق چشمات
که پر از شعر و ترانه س
برا گل کردن خورشيد
برق چشم تو بهانه س

به خدا وقتي که نيستي
دل خونمون مي گيره
رو تن خسته ي ديوار
دل پنجره مي ميره

چي بگم از تو که ديگه
همه حرفامو مي دوني
پشت اين پلک هاي بسته
شعر چشمامو مي خوني

 

دیبای دوست داشتنی من

خیلی دلم برات تنگ شده

دوستت دارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 فروردین1386ساعت 23:11  توسط دیبا و مجتبی   | 

لذتی که در فراغ هست در وصال نیست

چون در فراغ شوق وصال هست ودر وصال بیم فراق.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 فروردین1386ساعت 11:43  توسط دیبا و مجتبی   | 

شب بلند و دل من در تب و تاب  وای
لحظه هام همه پر از حسرت خوابه  وای
ذره ذره دل من آب میشه تو سینه
آرزوی دیدنت مثل سراب  وای

بیا و ستاره ای تو آسمونم باش
بیا و چلچله ی شیرین زبونم باش
مهربون من بیا و همزبونم باش
من بلا رو دوست دارم بلای جونم باش

حالا تو خون منی توی تنی یا نه؟
از دل عاشق من دل می کنی یا نه؟
بگو هنوز مال منی عشق منی یا نه؟


نکنه خدای نکرده نکنی یادم
نکنه عزیز من ز چشمت افتادم
نکنه تو قلب تو  یک خبری باشه
نکنه دل تو با دیگری باشه

هر نگاه گرم تو امید فردام بود
آخه عشقت عزیزم خون تو رگهام بود
آرزوی تو تموم دین و دنیام بود
بی تو همدمم قطره اشکام بود

حالا تو خون منی توی تنی یا نه؟
از دل عاشق من دل می کنی یا نه؟
بگو هنوز مال منی عشق منی یا نه؟

دیبای خوبم

دلم خیلی برات تنگ شده

خیلی دوستت دارم عزیز دلم


+ نوشته شده در  سه شنبه 28 فروردین1386ساعت 8:49  توسط دیبا و مجتبی   | 

  

 شنیدن، شناختن ، فهمیدن ؛ و آنگاه دوست داشتن. این است تمام ماجرای عشق. و دیدن هیچ است. و دیدن ، عشق نیست. عشق با دیدن آغاز نمی شود، با فهمیدن آغاز می شود.   

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 فروردین1386ساعت 0:4  توسط دیبا و مجتبی   | 

امروز دلگیرترین روز هفته بود

امروز جمعه بود

همه ی روز یه طرف ، عصرش هم یه طرف

می ترسیدم برم از خونه بیرون به همون دلیلی که قبلا نوشته بودم

میدونستم که از دیدن کسانی که دست در دست یارشون دارن کنار رودخونه قدم میزنند بیشتر حالم گرفته میشه

تو خونه هم هیچ کاری نمیتونم بکنم

فقط دارم اشک می ریزم و به خودم می پیچم

کاشکی میشد که بمیرم

نمیدونم چرا اینقدر دارم ناشکری میکنم

خدا جون

کمکم کن

تو که درد را به من دادی ، ای خدا خودت درمونش را هم به من بده

خودت میدونی که منظورم چیه !

 

 

 

 

 

دوباره دلم واسه غربت چشمات تنگه

دوباره این دل دیوونه واست دلتنگه

وقت از تو خوندنه ، ستاره ی ترانه هام

اسم تو برای من قشنگ ترین آهنگه

 

+ نوشته شده در  جمعه 24 فروردین1386ساعت 20:13  توسط دیبا و مجتبی   | 

 

می خوام خراب تو بشم ، خرد و خرابم نکنی

 

قصه ی خواب تو بشم ، با غصه خوابم نکنی

 

می خوام که مال من بشی ، منو جوابم نکنی

 

شهر خیال من بشی، قصد عذابم نکنی

 

لبریزی از نا باوری ، آینه ی باورت میشم

 

اگه بخوای پر بکشی ، خودم بال و پرت میشم

 

رویای آفتابیم را از من مگیر ای نازنین

 

تولد دوبارمو ، از قوت عشقت ببین

 

تو دل تنگت هرچه هست ، بریز رو زخم دل من

 

از تو به خود رسیدنه ، میخوام بشه حاصل من

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 فروردین1386ساعت 17:3  توسط دیبا و مجتبی   | 

 

در اين دنيا تك و تنها شدم من

گياهي در دل صحرا شدم من

چو مجنوني كه از مردم گريزد

شتابان در پي ليلا شدم من

چه بي اثر مي خندم

چه بي ثمر مي گريم

به ناكامي چرا رسوا شدم من

چرا عاشق چرا شيدا شدم من



من آن دير آشنا را ميشناسم

من آن شيرين ادا را ميشناسم

محبت بين ما كار خدا بود

از اينجا من خدا را مي شناسم

چه بي اثر مي خندم

چه بي ثمر مي گريم

به ناكامي چرا رسوا شدم من

چرا عاشق چرا شيدا شدم من



خوش آنروزي كه اين دنيا سر آيد

قيامت با قيام محشر آيد

بگيرم دامن عدل الهي

بپرسم كام عاشق كي برآيد

چه بي اثر مي خندم

چه بي ثمر مي گريم

به ناكامي چرا رسوا شدم من

چرا عاشق چرا شيدا شدم من

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 فروردین1386ساعت 8:51  توسط دیبا و مجتبی   | 

چقدر دیروز شرمنده دیبای عزیزم شدم

وقتی باهاش حرف می زدم بهم گفت : مجتبی من خیلی بهت اعتماد دارم

با خودم گفتم : خدایا یعنی من واقعا لیاقت اینو دارم که این فرشته مهربون را دوست داشته باشم ؟

خدا جون. تو را به بزرگیت قسم میدم که کاری نکنم که جواب این همه اعتماد را با بی معرفتی بدم.

 

این وبلاگ برای من شده مثل یه دفتر خاطرات . شاید برای همینه که اینقدر چیزهای معمولی توش می نویسم در حالیکه هر کسی میخونه با خودش میگه : چقدر این مجتبی چرند می نویسه

اما باز هم برای چندمین بار میگم . اینا حرف های دل منه .

 

دیبای عزیزم خیلی دوستت دارم.

 

+ نوشته شده در  جمعه 17 فروردین1386ساعت 6:46  توسط دیبا و مجتبی   | 

 

سلام به همه ی دوستان عزیزم

دیبای عزیزم بهم گفت که بیام و یه چیزی بنویسم و از اونجا که دیگه همه متوجه شدین که چقدر بد می نویسم به همین خاطر به نوشتن یه مطلب معمولی اکتفا میکنم .

خودم وقتی اینو خوندم واقعا تحت تاثیر قرار گرفتم .

 

 

گروه متخصص و محققی در یک تحقیق سوالی را از گروهی کودک خردسال پرسیده بودند که پاسخهایی که بچه ها دادند عمیق ترو متفکرانه تر از تصورات بود
سوال این بود
معنی عشق چیست؟

نظر شما راجع به جوابهای بچه ها چیست؟

 بیلی - 4 ساله : وقتی کسی شما رو دوست داره ، اسم شما رو متفاوت از بقیه می گه . وقتی اون شما رو صدا می کنه احساس می کنی که اسمت از جای مطمئنی به زبون آورده شده.

 زبکا - 8 ساله : مادر بزرگ من از وقتی آرتروز گرفته نمی تونه خم بشه و ناخن هاش رو لاک بزنه پدر بزرگم همیشه این کار رو براش می کنه حتی حالا که دستهاش ارتروز گرفتن ، این عشقه.

. کارل -5 ساله: عشق موقعیکه دختره عطر می زنه و پسره هم ادکلون، و دو تایی می رن بیرون تا همدیگر رو بو کنن

کریستی - 6 ساله: عشق وقتیه که شما برای غذا خوردن می رین بیرون و بیشتر سیب زمینی سرخ شده خودتون رو می دهید به دوستتون بدون اینکه از اون انتظار داشته باشید که کمی از غذای خودشو بده به شما.

 دنی - 7 ساله : عشق یعنی وقتی که مامان من برای بابام قهوه درست می کنه و قبل از اینکه بدش به بابا امتحانش می کنه تا مطمئن بشه که طعمش خوبه.

 تری - 4 ساله : عشق اون چیزیه که لبخند رو وقتی که خسته ای به لبت میاره .

 امیلی - 8 ساله :عشق وقتیه که شما همش همدیگه رو می بوسید بعد وقتی از بوسیدن خسته شدید هنوز دوست دارید با هم باشید پس بیشتر با هم حرف می زنید. مامان و بابای من دقیقا اینجورین.

. بابی - 7 ساله : عشق همون باز کردن کادوهای کریسمسه به شرطی که یه لحظه دست نگه داری و فقط با دقت گوش کنی

. نیکا 7 - ساله : اگه می خواهی دوست داشتن رو بهتر یاد بگیری ، باید از دوستی که بیشتر از همه ازش متنفری شروع کنی

نوئل - 7 ساله: عشق اون موقعس که تو به پسره می گی که از تی شرتش خوشت اومده ، بعد اون هر روز می پوشتش.

 تامی - 6 ساله: عشق مثل یه پیرزن کوچولو و یه پیرمرد کوچولو می مونه که هنوز با هم دوست هستن حتی بعد از اینکه همدیگر رو خیلی خوب می شناسن.

 کیندی 8 - ساله: موقع تکنوازی پیانو ، من تنهایی روی سن بودم و خیلی هم ترسیده بودم . به تمام مردمی که منو نگاه می کردن نگاه کردم و بابام رو دیدم که وول می خوره و لبخند می زد اون تنها کسی بود که این کار رو می کرد. من دیگه نترسیدم.

 کلر - 6 ساله: مامانم منو بیشتر از هر کس دیگه ای دوست داره چون هیچ کس دیگه ای شبها منو نمی بوسه تا خوابم ببره.

 الین- 5 ساله :عشق اون موقعی هست که مامان بهترین تیکه مرغ رو میده به بابا.

کریس - 7 ساله: عشق زمانیه که مامان، بابا رو خندان می بینه و بهش میگه که هنوز هم از رابرت ردفورد خوش تیپ تره.

مری آن- 4 ساله : عشق وقتیه که سگت می پره بقلت و صورتت رو لیس می زنه حتی اگر تمام روز تو خونه تنهاش گذاشته باشی.

 لورن - 4 ساله: می دونم که خواهر بزرگترم منو خیلی دوست داره بخاطر اینکه تمام لباسهای قدیمی خودشو می ده به من و خودش مجبور می شه بره بیرون تا لباسهای جدید بگیره.

کارل - 7 ساله : وقتی شما کسی رو دوست دارید موقع حرکت از مژه هاتون ستاره های کوچولویی خارج می شن.

 مارک - 6 ساله: دوست داشتن اون وقتی هست که مامان صدای بابا رو موقع دستشویی می شنود ولی بنظرش چندش آور نمیآد.

و بالاخره آخریش ؛ تو رقابتی که هدفش پیدا کردن مسئول ترین بچه بوده ، پسر بچه 4 ساله ای برنده می شه. همسایه دیوار به دیوار این آقا پسر یک مرد مسن یود. این آقا به تازگی همسر خودشون رو از دست داده بودند. پسر بچه وقتی پیرمرد رو تنها در حال گریه کردن دیده بوده به حیاط خانه پیرمرد وارد می شه و می پره بقلش و همونجا می مونه، وقتی مادرش ازش می پرسه که پی کار کردی؟ میگه که هیچی من فقط کمکش کردم تا راحت تر گریه کنه

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 فروردین1386ساعت 7:17  توسط دیبا و مجتبی   | 

نمی دانم چه می خواهم خدایا

به دنبال چه می گردم شب و روز

چه می جوید نگاه خسته ی من

چرا افسرده است این قلب پر سوز

ز جمع آشنایان می گریزم

به کنجی می خزم آرام و خاموش

نگاهم غوطه ور در تیرگی ها

به بیمار دل خود می دهم گوش

گریزانم از این مردم که با من

به ظاهر همدم و یکرنگ هستند

ولی در باطن از فرط حقارت

به دامانم دو صد پیرایه بستند

از این مردم ، که تا شعرم شنیدند

به رویم چون گلی خوشبو شکفتند

ولی آن دم که در خلوت نشستند

مرا دیوانه ای بد نام گفتند

دل من ، ای دل دیوانه ی من

که می سوزی از این بیگانگی ها

مکن دیگر ز دست غیر فریاد

خدا را ، بس کن این دیوانگی ها

 

 

چه روزهای کسالت باری بود این عید نوروز

به من که اصلا خوش نگذشت

بعضی روز ها اینقدر دلم می گرفت که دیگه توی خونه نمی تونستم بیشینم. برا همین می رفتم کنار زاینده رود یه قدمی می زدم

اما چند قدمی که می رفتم جای خالی دیبا را کنارم احساس می کردم و دوباره همه غم های دنیا رو سرم خراب میشد. یه آهنگی گوش می کردم و به یاد دیبای خوبم گریه ام میگرفت.

 

 

دیری است که در غربت تو خسته ترینم

ای خانه ی دلدادگی و عشق و یقینم

دیری است که من دل شده ای گوشه نشینم

آواره ی بی موطن این خاک زمینم

 

با تو مرا عاشقی و لحظه ی شیرین

ای عشق من و جان من و همدم دیرین

با تو مرا شور دگر ، نغمه ی دیگر

ای وسوسه ی بودن من موطن غمگین

 

گفتم ز غمت ای یار، بی تاب و توانم

از عشق تو دل کندن، هرگز نتوانم

گفتی منم آن خسته ی افتاده ی در بند

گفتم که نهم در عشق، من هستی جانم

 

حال من اگر پرسی، گویم که چنینم

من از تو جدا مانده و دیوانه ترینم

دیوانه ترین عاشق بی موطن خاکم

ای بود و نبود من ، من بی تو غمینم

 

 

 

وقتی که می دیدم همه، کنار عشقشون دارن قدم می زنند در حالیکه دستشون تو دست یارشونه بهشون حسودیم میشد. تا حالا به کسی حسودی نکرده بودم اما امسال به همه حسودیم میشد.

اون موقع پشیمون میشدم از اینکه اومدم بیرون. بعدش خسته تر و غمگین تر از قبل ، آروم به سمت خونه می رفتم .......

 

خداجون کمکم کن. فقط امیدم به توئه.

 

 

دیبای خوبم ... دوستت دارم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 فروردین1386ساعت 6:46  توسط دیبا و مجتبی   | 

ادامه قصه

وقتي خدا اون فرشته كوچولو را از آسمون فرستاد زمين ديد اون فرشته خيلي تنهاست وروي زمين بين اين آدمها گم ميشه.فرشته همش گريه مي كرد خيلي گريه كرد خيلي زياد آخه تنها بود كسي را نداشت خدا صدا دختر كوچولو ما را شنيد چون خيلي بزرگ بود نخواست اون دختر تنها بمونه بعد از هفت روز از روي كرم يكي از بهترين آدمهاشو براي دختر كوچولو فرستاد يه پسر خوشگل كاكل زري امروز هم تولد اون پسره پسري كه تو خوبي ومهربوني حرف اول را ميزنه

تولدت مبارك عزيزم

(این همون فرشته اولیه هستش که منتظر اون پسره مونده )

+ نوشته شده در  جمعه 10 فروردین1386ساعت 12:49  توسط دیبا و مجتبی   | 

بدون شرح !!!

+ نوشته شده در  جمعه 10 فروردین1386ساعت 7:35  توسط دیبا و مجتبی   | 

به دنبال تو ام، منزل به منزل

پریشان میروم ساحل به ساحل

به خواب دیده ام، رویا به رویا

به یادت بوده ام فردا به فردا

پس از تو روح سرگردان موجم

هنوزم تشنه ام دریا به دریا

تو را تنهای تنها می شناسم

تو را هر جای دنیا می شناسم

در به در ، در به در تو

بی تو و همسفر تو

هر چه گفتم تا به امروز

از تصدق سر تو

از همین روز تا به فردا

حتی تا آخر دنیا

هر چه هستم یا که باشم

از تو ام، تنهای تنها

خاکم و خاک در تو

سایه ی پشت سر تو

همه ی زندگی من

یک غزل از دفتر تو

 

 

ما به هم محتاجیم

مثل دیوونه به خواب

مثل گندم به زمین

مثل شوره زار به آب

 

ما به هم محتاجیم

 

ما به هم محتاجیم

مثل ماه به آدم ها

مثل ماهی ها به آب

مثل آدم به حوا

 

ما به هم محتاجیم

 

دستهامون از هم اگه دور بمونه

شب شیشه ای دیگه نمیشکنه

از تو این شیشه ای همیشگی

خورشید مقوایی سر میزنه

به عزای دوری دست های ما

کوچه ها ساکت و بی صدا میشن

بوی رخوت همه جا را میگیره

همه ی درها به قربت باز میشن

جاده هامون که به خورشید میرسن

مثل تاریکی بی انتها میشن

 

 

دوستت دارم دیبای عزیزم

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 10 فروردین1386ساعت 7:5  توسط دیبا و مجتبی   | 

 بده دست هات را به دستم،  تا با هم کلبه بسازیم

کلبه ای پر از منو تو،  از منو تو ما بسازیم

دور بشیم از همه مردم،  واسه درد هم بمیریم

با ستاره ها بخوابیم،  با ترانه جون بگیریم

کلبه ای اندازه ی عشق،  باغچه ای و حوض و گلدون

سر تو باشه رو شونه ام،  مثل لیلا مثل مجنون

تو بشی مادر گلها،  من بشم بابای بارون

من واسه تو،  تو واسه من

کلبه ای میخوام که تو باغچه اش پر باشه از یاسمن

حیاطش هم  سرتاسرش باشه چمن، فقط واسه تو واسه من

تو کلبمون خدا باشه

خوشبختیمون قد تموم آسمون،  صاف و بی انتها باشه

 

 

 

نمیدونم فقط برای من اینطوری هست یا همه این احساس را دارند، اما برای من که این عید خیلی بی مزه بود.

نمیدونم چرا اینطوریم شاید مال اینه که از دیبای عزیزم خیلی دور هستم

درسته که همیشه دلم پیش اونه و اونم همش توی قلبم هست اما خوب ....

واقعا سخته دوری دیبای خوبم

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 فروردین1386ساعت 7:15  توسط دیبا و مجتبی   | 

 

من از این دنیا چی میخوام    دو تا صندلی چوبی

که منو تو را بشونه            واسه ی گفتن خوبی

من از این دنیا چی میخوام    یه وجب زمین خالی

همون قدر که یک اتاقک      بشه خونه ی خیالی

من از این دنیا چی میخوام   یه جعبه مداد رنگی

بکشم   رو    تن    دنیا        رنگ خوبی و قشنگی

 

 

امروز من با خودم فکر می کردم. با خودم گفتم:

خداجون برای تو که کاری نداره که همه ی کسانی که همدیگه را دوست دارن دارن به هم برسن.

از تو که چیزی کم نمیشه اگه همه عاشق و معشوق ها به هم برسن

 

 

حالا هم دارم دعا میکنم میگم : خدایا اونایی که به هم عشق واقعی دارن ، نه یه عشق ناشی از هوس ،

ای خدا تو را به بزرگیت، قسم میدم که همشون به وصال هم برسند .

 

 

امشب خیلی حالم گرفته شد. آخه فهمیدم که دیبای عزیزم امروز ناراحت بوده

ای خدا ! دلم نمیخواد که آسمون دل دیبای من ابری باشه

خداجون اونو شاد کن

دیبا جونم ، همه غم و غصه هات را عزیزم به جونم میخرم

تو را خدا آروم باش

من شایسته اون نیستم که به خاطر من دل نازت بگیره

آروم باش عزیز دلم
+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 فروردین1386ساعت 23:50  توسط دیبا و مجتبی   | 

 

یه همچین روزی بود که خدا به یکی از فرشته هاش گفت که  از اون بالا بالا ها بیادش پایین

تو این روز همه ی فرشته ها ناراحت بودن

آخه یکی از بهترین دوستانشون داشت ازشون جدا میشد

همین روز بود که دیبای نازنینم از پیش فرشته ها اومدش پایین ، اومد توی این دنیای خاکی پیش آدما

امروز روز تولد دیبای دوست داشتنی منه

دیبای خوبم امیدوارم که مثل همیشه بهاری باشی عزیز دلم

از خدا ممنونم که به من اجازه داد با یکی از بهترین فرشته هاش دوست بشم

دیبای خوبم

کاشکی میشد که امروز حضوری بیام پیشت و بهت تبریک بگم

کاشکی میتونستم در کنارت باشم ، نگاهت کنم ، باهات صحبت کنم ، دستای نازت را توی دستام بگم و با همه وجودم بگم : دیبای عزیزم دوستت دارم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 فروردین1386ساعت 1:53  توسط دیبا و مجتبی   |