تبليغاتX
عشق و دوري
تقدیم به زیباترین گل روی زمین، به دیبای عزیزم

اي كه دنياي مني تو

عشق و روياي مني تو

بي سخته زنده بودن

گل من

 

ياد تو گر شد برايم

زنده اما ديره ديگر

اي همه جانم فدايت

گل من

 

گل من زيباترينم

تويي عشق آخرينم

بي تومن تنها ترينم

ديره اما دل نبند

 

 

 

چقدر سخته تحمل دوري معشوق

عقل پرسيد دشوار تر از مردن چيست ؟ عشق فرمود فراق از همه دشوار تر است

 

ميگن كه بد ترين نوع دلتنگي اينه كه در كنار يكي باشي و بدوني كه به اون نميرسي

خداجونم

خداي مهربونم

تو كه ميدونستي آخر اين عشق بن بسته

چرا منو مبتلا كردي

من خودم ميدونم كه گناهكار هستم

اما براي گناهم اين مجازات خيلي زياده

خارج از تحمل منه

خدا

تو كه به همه حرف هاي من گوش دادي

تو كه هر خواهشي كه ازت كردم را گوش دادي

امشب هم به حرف من گوش بده

امشب كه چشمام را بستم و خوابيدم ديگه بيدار نشم

چقدر روياييه اگه اينطور بشه

خداي مهربونم

تو كه خودت درد عشق و دوري را نمي دوني كه چقدر سخته

خدايا

امشب حالم بده

خيلي داغونم

نميدونم چند بار مي تونم چنين شب هايي را تحمل كنم

اما اميدوارم كه آخرين شب باشه

به هر نحوي كه خودت ميتوني يه كاري كن كه ديگه اين شب براي من تكرار نشه

خواهش ميكنم اي خداي بزرگ

+ نوشته شده در  شنبه 29 مهر1385ساعت 22:23  توسط دیبا و مجتبی   | 

ای زمین و هفت گردون خاک تو
آسمان سرگشته ادراک تو
بعد تو باید به حسرت زار زار
خون بگرید بر سر تو ذوالفقار
یا علی تو محو مطلق بوده ای
با تو حق بود و تو با حق بوده ای
ای علی باغ تو باری دیگر است
این شکفتن در بهاری دیگر است
از تو هر شب چشم حیرانی تر است
قدسیان را ذکر حیدر حیدر است

 

 

نمیتونم در مورد این شب ها حرفی بزنم به جز اینکه از خدا تشکر کنم که امسال زنده موندم و خدا بهم توفیق داد که به مراسم برم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 مهر1385ساعت 9:47  توسط دیبا و مجتبی   | 

آسيمه سر رسيدي  از غربت بيابان

دل خسته ديدمت از آوار خيس باران

 

وامانده  در تبي گنگ  ناگه به من رسيدي

من خود شكسته از خود در فصل نا اميدي

 

در بركه ي دو چشمت نه گريه و نه خنده

گم كرده راه شب را سر گشته چون پرنده

 

من ره به خلوت عشق هرگز نيرده بودم

پيدا  نميشدي  تو شايد  كه مرده  بودم

 

من با تو خو گرفتم از خنده ات شكفتم

چشم تو شاعرم بود تا اين ترانه گفتم

 

در خلوت سرايم يك باره پر كشيدي

آنگاه  اي پرنده   بار دگر پريدي

 

+ نوشته شده در  جمعه 21 مهر1385ساعت 23:57  توسط دیبا و مجتبی   | 

جاي همگي ديشب خالي بود

ديشب فهميدم كه با وجود همه ي گناهاني كه كردم هنوز خدا از من نا اميد نشده

اين شب ها اگه نبود چي مشد ؟

اميدوارم كه خدا در اين شب دعاي همه را در حق من و دعاهاي منو در حق همه قبول كنه

ديباي عزيزم

خيلي دوستت دارم

+ نوشته شده در  جمعه 21 مهر1385ساعت 13:6  توسط دیبا و مجتبی   | 

سلام به همه

نمیدونم تا حالا براتون پیش اومده که بخواهید دل یکی را شاد کنید اما هر کاری که میکنید نتیجه عکس میده و تازه باعث ناراحتی طرف مقابلتون میشه

من به این بدبختی دچار شدم

هر کاری میکنم که دیبای عزیزم را خوشحال کنم اما نمیدونم چرا ناراحت میشه از من

حتما من کارم اشتباهه که اینطوری میشه

امیدوارم که عشقم منو ببخشه

+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 مهر1385ساعت 19:59  توسط دیبا و مجتبی   | 

 

من از پشت شبهای بی خاطره

من از پشت زندان غم آمدم

من از آرزوهای دور ودراز

من از خواب چشمان غم آمدم

تو تصویر رویای نادیده ای

تو نوری که بر سایه تابیدده ای

تو یک آسمان بخشش بی طلب

تو بر خاک تردی تابیده ای

مرا بانگاهت به رویا ببر

مرا تا تماشای فردا ببر

دلم قطره ای بی تپش در سراب

مرا تا تکاپو دریا ببر

+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 مهر1385ساعت 9:4  توسط دیبا و مجتبی   | 

دلتنگی هایم              

بیش از ستاره ها یند

به عدد بزرگی تو

انگشتهایم

برای شمردن خوبی ها

کم می آیند

وقتی تو

سرآغاز شمردن باشی

نامت را نه بر دفتر

که بر دل نگاشته ام

تا مباد

بادی ، آبی ، آتشی

پاکش کند

بیش از آنی

که با مردن کاسته شوی

با رفتن فراموش....

سفارش می کنم

آنگاه که دستانم را

خاکها پاسبانی می کنند

دلتنگی هایم را

برایت پست کنند

به آدرسی که همه می دانند

(مطالب بالا از وبلاگ به عشق تو است )

 

+ نوشته شده در  شنبه 8 مهر1385ساعت 19:59  توسط دیبا و مجتبی   |