تبليغاتX
عشق و دوري
تقدیم به زیباترین گل روی زمین، به دیبای عزیزم
ایکاش حالا ۱۶۸ ساعت قبل بود

بهتر بگم یک هفته قبل

چقدر زود گذشت

یکی از بهترین روزهای عمرم بود بودن در کنار عشقم

من تا حالا اینقدر دوری اونو حس نکرده بودم

فکر میکردم که قلبهامون پیش همدیگه هستش

اما حالا که بودن در کنار اونو حس کردم تحمل دوری دیبای خوبم برام سخته

 

یادت هست.....؟؟؟

اولين روز ديدار را يادت هست؟
يادت هست؟ ................ من بودم و تو بودي و يه دنيا نگاه
يادت هست؟ ................ تو بودي و من بودم و دو شاخه رز سرخ
يادت هست؟ ............... من بودم و تو بودي و سكوتي سرشار از گفتني ها
يادت هست؟ ............... تو بودي و من بودم و صداي امواج آب
يادت هست؟ ............... من بودم و تو بودي و شيطنت هاي بچگي مان
يادت هست؟ ............... تو بودي و من بودم و آواز كوچه باغ ها
يادت هست؟ .............. تو بودي و ..................................
اكنون من ماندم و خاطرات تو و تنهايي
اكنون تو ماندي و خاطرات من و جدايي

دلم میخواد امشب تا صبح به یاد هفته قبل بشینم و گریه کنم که چرا قدر بودن در کنار دیبا را ندونستم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 تیر1385ساعت 21:33  توسط دیبا و مجتبی   | 

( تصویر بالا و پایین را از یه سایت گرفتم که لینکش را براتون گذاشتم

سایت زنده رود )

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 تیر1385ساعت 15:34  توسط دیبا و مجتبی   | 

 

دیبای دوست داشتنی من

ای کاش حالا هفته ی قبل بود

چقدر خوشحال بودم از اینکه میخوام بیام و عشقم را ببینم

اما حالا فقط برام یه خاطره از اون روز باقی مونده و یه غم سنگین

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 تیر1385ساعت 15:28  توسط دیبا و مجتبی   | 

رفتيم به سمت ماشين و سوار شديم من ديبا را نگاهش ميكردم اما هنوز باورم نميشد كه كنار عشقم نشستم و دارم نگاهش ميكنم

يه مدتي داشتيم توي خيابونها چرخ ميزديم

يه كمي راه رفتيم  تا به جاي سر سبز رسيديم

همون جا نشستيم

يه كمي با هم گپ زديم تا اينكه سارا گفت كه ميخواد يه كمي قدم بزنه

منو ديبا همون جا مونديم

بهترين ساعات اون روز همون موقع بود

زياد حرف نميزديم

اما من مرتب ديبا را نگاهش ميردم

اونم منو نگاه ميكرد و لبخند ميزد

چقدر لبخندش قشنگ بود

ساعت داشت تلافي روز قبلش را در مي آورد و به سرعت ميگذشت

اشك توي چشمام جمع شده بود

دلم ميخواست اون موقع دنيا تموم بشه

ساعت ها از حركت باز بمونن

در بهترين لحظات عمرم

در كنار بهترين فرشته ي روي زمين

در كنار عشقم

پيش ديباي عزيزم

هميشه اونجا باشم

 

وقتي كه نگاهش ميكردم و اون هم چشم توي چشم من ميدوخت چقدر لذت ميبردم

وقتي مي خنديد انگار دنيا را به من داده بودند

دلم ميخواست بهش بگم كه بيا حرف نزنيم و فقط به هم نگاه كنيم اما نه ، حيف اون صداي قشنگ بود

ميخواستم كه صداي عشقم را بشنوم

 

نشود فاش كسي آنچه ميان من و توست      تا اشارات نظر نامه رسان من و توست

گوش كن با لب خاموش سخن مي گويم      پاسخم گو به نگاهي كه زبان من و توست

روزگاري شد و كس مرد ره عشق نديد      حاليا چشم جهاني نگران من و نوست

گرچه در خلوت راز دل ما كس نرسيد       همه جا زمزمه ي عشق نهان من و توست

 

دلم ميخواست كه سرم را بذارم روي شونه هاي ديبا و چشمامو ببندم و اون برام حرف بزنه

نميدونم چقدر تنها بوديم شايد 1 ساعت

سارا برگشت و با هم شروع كرديم به حرف زدن در مورد همه چيز

قبل از ناهار همه داشتن حرف مي زدند

من ساكت بودم

ديبا گفت كه چي شده ؟ گفتم هيچي

 

داشتم به اين فكر ميكردم كه تموم شد

داشتم فكر ميكردم كه نتونستم اون روز قدر بودن در كنار ديبا را بدونم

اشك توي چشمام جمع شده بود اما جلوي سارا و س... خجالت ميكشيدم اشك بريزم

 

تا عصر كنار هم بوديم

تا ساعت 4  عصر

چقدر تند رفت

شايد به اندازه  نيم ساعت طول كشيد

به هر حال تموم شد

مجبور شديم كه از هم جدا بشيم

سخت بود

من جلوي ديبا خيلي خودم را كنترل كردم كه گريه نكنم

اما توي ماشين بيرون را نگاه ميكردم و خيلي اشك ريختم

ميخواستم كه س... گريه كردن منو نبينه

 

 

لحظه ي خداحافظي  به سينه ام فشردمت

اشك چشمام جاري شد  دست خدا سپردمت

دل من راضي نبود  به اين جدايي نازنين

عزيزم منو ببخش اگه يه وقت آزردمت

 

 

حالا كه دارم به اون دقايق فكر ميكنم فقط كارم شده گريه

اي خدا

چرا بايد اينقدر از دوست عزيزم دور باشم ؟

تموم شد

يكي از بهترين روزهاي عمرم تموم شد و من قدر اون روز را ندونستم

كاشكي بيشتر قدر اون لحظات را ميدونستم

 

شايد اون جوري كه بايد قدر تو من ندونستم

حرفهايي بود توي قلبم من نگفتم نتونستم

من به تو هرگز نگفتم با تو بودن آرزومه

نقش اون چشماي معصوم لحظه لحظه روبرومه

نيومد روي زبونم كه بگم بي تو چي هستم

كه بگم ديوونتم من زندگيمو به تو بستم

 

خدايا

من تا قبل از اين از ديبا دور بودم و يه جوري تحمل ميكردم دوري اون را

اما حالا كه اونو ديدم خيلي برام سخته تحمل دوري اون

اي خدا كمكم كن كه بتونم تحمل كنم دوريش را

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 تیر1385ساعت 11:0  توسط دیبا و مجتبی   | 

بهت نمي گم دوست دارم ، ولي قسم مي خورم دوست دارم ، بهت نمي گم كه هر چي بخواي بهت مي دم ، چون همه چيزم تويي ، نمي خوام خوابتو ببينم ، چون تو خيلي خوشگل تر از خوابي ، اگه يه روزي چشمات پر از اشك شده دنبال يه شونه گشتي كه گريه كني ، صدام كن ، بهت قول نمي دم كه ساكتت كنم منم پا به پات گريه مي كنم ، اگه دنبال مجسمه سكوت مي گشي تا سرش داد بزني ، صدام كن قول ميدم ساكت بمونم ، اگه دنبال خرابه مي گشتي تا نفرتتو توش خالي كني ، صدام كن ، قلبم تنها خرابه ي وجود توست

 

 

دیبای عزیزم

خیلی دوستت دارم

+ نوشته شده در  شنبه 17 تیر1385ساعت 21:12  توسط دیبا و مجتبی   | 

بالاخره تونستم عشقم را ببينم

اينها كه انجا مي نويسم نه براي اينكه كسي بياد و اينا را بخونه  بلكه براي دل خودم دارم مينويسم كه صحنه به صحنه اين روز خوب را براي خودم ياد آوري كنم

قبل از هر چيز از دوست عزيزم كه خيلي به خاطر من به زحمت افتاد از س... عزيزم تشكر ميكنم

من مدت زماني بود كه به ديبا قول داده بودم كه برم پيشش و ببينمش

چند بار با دوستم مطرح كردم تا اينكه دوشنبه شب برام پيغام فرستاد كه روز چهارشنبه ميريم سفر

من از خوشحالي توي پوست خودم نميگنجيدم

اما اولين مشكل روز سه شنبه اتفاق افتاد

خدا ميدونه كه چقدر حالم گرفته بود

مرتب گريه مي كردم و از خدا خواهش مي كردم كه اين سفر به هم نخوره

متاسفانه روز چهارشنبه  نتونستم حركت كنم

شبش از شدت ناراحتي دلدرد شديدي گرفتم و خوابم نميبرد

قرار شد كه پنجشنبه شب حركت كنيم

من صبح با سارا حرف زدم و بهش گفتم كه اگه جور بشه امشب حركت ميكنم

بعدش با ديباي عزيزم حرف زدم

اون حتي باور نميكرد كه من قصد سفر داشته باشم

نميدونم چرا باور نميكرد كه من چقدر دوستش دارم كه ميخوام برم و ببينمش

نميخواستم بهش بگم كه امشب حركت ميكنم

اما اونقدر ناراحت بود از دست من كه نتونستم چيزي نگم و بهش گفتم كه امشب حركت ميكنم

نميدونم كه خوشحال شد يا نه اما با يه حالت خاصي خداحافظي كرد

ساعت حدود 10 شد كه با س... تلفني حرف زدم

گفتش كه يكي با ماشينش تصادف كرده

يه دفعه انگار دنيا روي سرم خراب شد

داشتم از ناراحتي ديوونه مي شدم

حدوداي ظهر بود كه به سارا زنگ زدم و گفتم دعا كن جور بشه و ماجرا را براش گفتم

تا عصر هر چي بگم كه چه حالي بودم كمه اما همش تويه حالت انتظار بودم

آشفته بودم

دلم درد ميكرد و خيلي حالم بد بود

روي پاهام بند نمي شدم

عصر س... اومد پيش من

باهاش كه حرف ميزدم حس مي كردم كه چندان مايل به مسافرت نيست

اما من نميتونستم ديگه تحمل كنم

بهش گفتم س... عزيزم اميدت به خدا باشه

به سلامتي ميريم و خوش ميگذره

بعد دوباره به سارا تلفن زدم و باهاش حرف زدم

ديگه اميدوار بودم كه مشكلي پيش نياد

قرار شد كه من ساعت 11.30 شب از خونه بيام بيرون

ساعت 9.30 بود

من توي خونه تنها بودم

زمان انگار مرده بود

اصلا پيش نميرفت

خيلي حالم بد بود

نميدونم چرا اما خيلي احساس نگراني ميكردم

با خودم گفتم كه به س... زنگ بزنم ببينم كه آماده هست يا نه

اما هر چي تماس ميگرفتم نه موبايلش را بر ميداشت نه تلفن خونه را

با خودم هزار تا فكر ناجور كردم

ميگفتم كه خدايا چي شده ؟ يعني چه اتفاقي افتاده كه س... جواب نميده

تا 10.30 هر چي خواستم تماس بگيرم نشد

اين قدر حالم بد بود كه از ديگه نميدونستم راه برم

افتاده بودم كنار اتاق و گريه ميكردم

فقط اين خوب بود كه تنها بودم و ديگه كسي نميتونست به من گير بده كه چرا اينطوري شدم

ديگه ديدم كه حالم خيلي بده

س... هم خبري به من نميده

بهش پيغام دادم كه هر چي باهات تماس ميگيرم جواب نميدي من ساعت 11.30 از خونه ميرم بيرون

تا 12 منتظرت ميمونم اگه تو نيومدي من تنهايي با اتوبوس ميرم

بعد دوباره بهش زنگ زدم اينبار گوشي را برداشت و گفت كه خوابش برده  بود

تا 11.30 آماده شدم و از خونه اومدم بيرون و با س... تماس گرفتم و اومدش

اما گفت كه قبل از حركت خونه ي يكي از دوستاش كار داره

از ساعت 12 تا 2.40 دقيقه خونه ي دوستش بوديم

اما من هنوزم يه حالت استرس خيلي زيادي داشتم

خلاصه حدود 3 بود كه حركت كرديم

من خيلي خوشحال بودم

اصلا نتونستم بخوابم

حدود 7.30 بود كه رسيديم

يه كمي توي شهر چرخيديم تا ساعت 8 شد

به ديبا تلفن زدم و براي ساعت 9 باهاش قرار گذاشتم

ساعت 8.30 رسيديم به محل قرار و من خودمو آماده كردم و س... هم خوابيد

ساعت چند دقيقه از 9 گذشته بود كه تلفن زنگ زد

ديباي خوبم بود

گفتش كه رسيده اونجا

بهش گفتم كه من اومدم پيشت

رفتم پيشش

از دور كه ديدمش خيلي خوشحال بودم

چقدر قشنگ بود

با خودم گفتم : خدايا من كه لياقت اينو ندارم

رفتم پيشش

سارا هم بودش

چقدر از ديدن ديبا خوشحال شده بودم

عشقم را داشتم براي اولين بار ميديدمش

 

 

ادامه دارد...

+ نوشته شده در  شنبه 17 تیر1385ساعت 16:12  توسط دیبا و مجتبی   | 

يه كلبه دور از همه كس                 واسه من و تو واسه  ما

يه جاي دنج و خلوتي                     يه جايي دور از آدما

يه باغچه از گلهاي رز                    بارون پشت پنجره

آتيش و چاي تازه                           رفتن تا اوج خاطره

من و تو و صداي باد                      يه زندگي شاد شاد

بهت بگم دوستم داري ؟                   بهم بگي خيلي زياد

مرغ و خروس و مزرعه                يه زندگي سبز و پاك

شيرين ترين روزهاي عمر             باشيم به همديگه هلاك

مهمونمون باشن گلها                      قناري ها و بلبل ها

همسايه هامون سبزه ها                   اقاقيا و سنبل ها

صاحب خونمون خداي خوب             اون كه هميشه ياوره

حلاحل زندگيش                           هر كي كه از اون غافله

خداي من تو ميدوني                       دلم به تو بسته شده

خودت ميدوني كه دلم                        از زندگي خسته شده

مدد كن اي خداي خوب                 اين همه خواب به آب نشه

آرزوهاي شيرينم                        به تلخي سراب نشه

 

 

 

من خيلي خوشبختم

از اينكه ميبينم بهترين فرشته روي زمين منو دوست داره احساس غرور ميكنم

اما مي ترسم

مي ترسم از اينكه همه ي اينها خواب باشه

مي ترسم كه يه مرتبه از اين خواب شيرين بيدار بشم

 

خداي خوبم

آروزي من اينه كه اگه هم خوابه تا ابد توي اين خواب بمونم و بيدار نشم

چه چيزي بهتر از اين ميتونه باشه كه من عاشق بهترين موجود روي زمين هستم

خدايا تا روزي كه زنده هسنم احساس من همين باشه

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 تیر1385ساعت 7:5  توسط دیبا و مجتبی   |