تبليغاتX
عشق و دوري
تقدیم به زیباترین گل روی زمین، به دیبای عزیزم

دلم که تنگ می شود برای چشمهای تو

              به کوچه می کشاندم خدای چشمهای تو

و کوچه تاب می دهد به گامهای خسته ام

            شبی که پرسه می زنم برای چشمهای تو

از آن شبی که ماه من به اوج آسمان شدی 

            فقط  ستاره  می کشم برای چشمهای تو

چه می کشاندم چنین به شاه بیت این غزل

           به جز  نفس کشیدن  هوای چشمهای تو

دلم  دگر نمی کند  خیال  چشم  دیگری

           چرا که عهد بسته ام به پای چشمهای تو

به پاس اینهمه غزل که می کنم فدای تو

          خدا کند  که  گل کند  وفای  چشمهای تو

شب است و کوچه ومن و خیال چشمهای تو

         دلم که  تنگ می شود  برای چشمهای تو

 

دیبای عزیزم

خیلی دوستت دارم

شعار نمیدم

از ته دلم میگم

+ نوشته شده در  یکشنبه 31 اردیبهشت1385ساعت 22:2  توسط دیبا و مجتبی   | 

اي كاش جمله زيباي دوستت دارم بي هيچ غرضي بر زبان ها جاري بود!

   اي كاش از گفتن دوستت دارم،

   از ترس سوءتفاهم ها و غلط انديشي ها باز نمي ايستاديم،

  اي كاش محبت را بي هيچ چشم داشتي حتي چشم داشت محبت،

  به او كه دوستش داريم هديه ميداديم

  اي كاش، اي كاش...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 31 اردیبهشت1385ساعت 11:35  توسط دیبا و مجتبی   | 

 

چشم چشم دو ابرو  دو ابروي كموني

چشم چشم دو ابرو  دو چشم آسموني

 

چشم چشم دو ابرو چشماي خيس هر شب

من ، تو،  يه فرياد  اسم تو عمري بر لب

 

دست دست دو تا دست  يه دست عاشقانه

يه دست پاك و پر مهر يه حس صادقانه

 

پا پا دو تا پا    يه پاي سخت همراه

همراهي قرص و محكم حتي تا خونه ي ماه

 

قلب قلب دو تا قلب  دو قلب قفل در هم

يه قلب مست و عاشق عشقي فرا از عالم

 

جسم جسم دو تا جسم  دو جسم اما با يك روح

يه روح آسموني  بلند  چو قله ي كوه

 

عشق عشق چه زيباست الهي جون بگيره

هر كسي سد عشق شد دعا كنين بميره

 

 

 

 

ديباي نازنينم

چقدر شنيدن صداي زيباي تو بهم آرامش ميده

نمي دونم چرا منو تو محكوم به جدايي از هم شديم اما براي روزي كه منو تو به هم برسيم لحظه شماري ميكنم

باور نميكني اما هر روز براي خودم تجسم ميكنم كه كنار تو نشستم و به چشماي قشنگت نگاه ميكنم و صداي قشنگت را مي شنوم

 

دوستت دارم عزیزم

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 29 اردیبهشت1385ساعت 18:40  توسط دیبا و مجتبی   | 

نمي شنوي صدامو

نميبيني نگامو

دلم هواتو كرده

چرا نداري هوامو

مگه دوستم نداري ؟

چرا تنهام ميذاري ؟

چرا نمي شنوي  تو

صداي گريه هامو

اگه منو دوستم داري

همين حالا بگو

مگه دوستم نداري ؟

چرا تنهام ميذاري ؟

مگه نميشنوي تو

صداي گريه هامو

 

 

دیبای زیبای من

چقدر دلم برات تنگ شده

هنوزم ناراحتم و شرمنده

هیچی دیگه نمیتونم بگم

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 اردیبهشت1385ساعت 22:22  توسط دیبا و مجتبی   | 

دیبای عزیزم

من آروم نشدم

فقط دیگه اشک چشمم خشک شده

دیبا از روی ماهت شرمنده هستم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 اردیبهشت1385ساعت 18:27  توسط دیبا و مجتبی   | 

هنوز زنده ام

خدا چرا به حرفم گوش نمیدی ؟

به بزرگیت قسم دارم خجالت میکشم

از اینکه حتی بخوام با دیبای عزیزم حرف بزنم خجالت میکشم

من لیاقت این همه خوبیای اونو ندارم

 

 

دیبا

منو ببخش

خواهش میکنم

+ نوشته شده در  شنبه 23 اردیبهشت1385ساعت 21:40  توسط دیبا و مجتبی   | 

آسيمه سر رسيدي  از غربت بيابان

دل خسته ديدمت از آوار خيس باران

 

وامانده  در تبي گنگ  ناگه به من رسيدي

من خود شكسته از خود در فصل نا اميدي

 

در بركه ي دو چشمت نه گريه و نه خنده

گم كرده راه شب را سر گشته چون پرنده

 

من ره به خلوت عشق هرگز نيرده بودم

پيدا  نميشدي  تو شايد  كه مرده  بودم

 

من با تو خو گرفتم از خنده ات شكفتم

چشم تو شاعرم بود تا اين ترانه گفتم

 

در خلوت سرايم يك باره پر كشيدي

آنگاه  اي پرنده   بار دگر پريدي

 

 

 

 

ديباي خوبم

نازنينم

نميدونم چي بگم در مقابل اين همه خوبي و مهربوني تو

تو كسي هستي  كه در بد ترين شرايط كنار مني  و با حرفات منو آروم  ميكني

حتي در اين روز ها  كه خودت ناراحت بودي فقط تو تونستي منو آروم كني

ديباي عزيزم

تو كسي هستي كه  در كنار تو فهميدم عشق يعني چه

شايد با خودت بگي كه دارم چرت ميگم و شايد دروغ  و حرفهاي كليشه اي

اما خدا ميدونه كه نه

به خدا نه

به خدا دوستت دارم

هيچ موقع فراموشت نميكنم

حتي اگه منو يه روزي  بگي برو

 

 

ديباي خوبم

ممنونم ازت كه منو بخشيدي

مثل هميشه جلوي محبت تو كم آوردم

اما ديبا

به خدا قسم كه هر چي بهت گفتم راست بود

و اون حرفي كه تو به من گفتي مطمئن باش كه اشتباه بود

تو بهترين دوستي هستي كه يه نفر ممكنه آرزوش را داشته باشه

من دو دستي به تو مي چسبم و دلم نميخواد از دستت بدم

 

دوستت دارم

+ نوشته شده در  شنبه 23 اردیبهشت1385ساعت 5:17  توسط دیبا و مجتبی   | 

خدا

من كه هنوز زنده هستم

تو را به چي قسمت بدم كه منو از روي زمين بر داري

خدايا

بودن و نبودن يه آدم نامرد روي زمين چه فرق داره ؟

خدا جون

تو كه هميشه به حرفاي من گوش ميدي

چرا اين دفعه گوش نميدي ؟

خدايا

من از ديبا خجالت ميكشم

بميرم الهي

حالا داره غصه ميخوره

ديباي عزيزم

حيف اون چشماي معصومته كه به خاطر يه آدم نامرد گريه كنه

حيف اون قلب نازنينته كه به خاطر يه آدم عوضي غصه دار باشه

ازت خواهش ميكنم كه گريه نكن

تو را خدا

ديبا جان

يه آدم عوضي ارزش فكر كردنم نداره

تو را خدا منو ببخش كه اين قدر پستم

 

شايد اونجوري كه بايد

قدر تو من ندونستم

حرفايي بود توي قلبم

من نگفتم نتونستم

من به تو هرگز نگفتم

با توبودن آرزومه

نقش اون چشماي معصوم

لحظه لحظه روبرومه

 

 

ميدونم كه اگه تا آخرين روز عمرم اگه هر روز روزي 1000 دفعه ازت معذرت بخوام كمه

متاسفم

 

دیبای عزیزم

تو خیلی بزرگواری و من خیلی بدبخت

به یه آدم بدبخت ترحم کن

+ نوشته شده در  جمعه 22 اردیبهشت1385ساعت 5:23  توسط دیبا و مجتبی   | 

مرو اي دوست  مرو اي دوست  مرو از دست من اي يار

كه منم زنده به بوي تو به گل روي تو

مرو اي دوست  مرو اي دوست بنشين با منو دل

بنشين تا برسم مگر به شب موي تو

تو نباشي چه اميدي به دل خسته ي من

تو كه خاموشي بي تو به شام و سحر چه كنم با غم تو

مرو اي دوست  مرو اي دوست  مرو از دست من اي يار

كه منم زنده به بوي تو به گل روي تو

بنشين تا بنشاني نفسي آتش دل

بنشين تا برسم مگر به شب موي تو

چه كنم با دل تنها كه نشد باور من

تو و ويراني

خاموشي

كوهم اگر چه كنم با غم تو

چه كنم با دل تنها

چه كنم با غم دل

چه كنم با اين درد

دل من اي دل من

 

 

 

 

منه احمق باعث شدم كه بهترين موجود روي زمين از من ناراحت بشه

تا زنده هستم خودم را نمي بخشم

اي خدا

تو بزرگي و من حقير

من نميتونم ناراحتي ديبا را ببينم

خدايا

به بزرگيت قسمت ميدم كه ديگه زنده نمونم

تو را به دل پاك ديبا قسم ميدم كه منو بميرون

خدايا

دارم خفه ميشم

از ديشب از بغض تو گلوم گير گرده

خدايا

نفسم هم با بغضم بالا نياد

آخرين چيزي هستش كه از تو ميخوام

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 اردیبهشت1385ساعت 7:7  توسط دیبا و مجتبی   | 

چند روزه  كه صداي عشقم را نشنيدم

خيلي دلتنگش هستم

چيزي كه بيشتر منو ناراحت ميكنه اينه كه باعث شدم ديباي نازنينم از من ناراحت بشه

ميدونم كه خيلي بزرگوارهستش و منو بخشيده

اما ديباي خوبم بازم ميگم

 ببخش منو

 

به يادت داغ بر دل مي نشانم

ز ديده خون به دامن مي فشانم

چو ني گر نالم از سوز جدايي

نيستان را به آتش مي كشانم

 

ديباي عزيزم

چرا منو تو بايد از هم دور  باشيم ؟

 

به كدامين گناه اين چنين مجازات مي شوم ؟

 

چه كنم اي ماه تابان ز غمت در شام هجران

چه كنم ز غمت چون سازم ؟ شده  بسته  ره  پروازم

چه شود به برم باز آيي  پر و بال دلم بگشايي

شب همه شب در تاب و تبم آمده بي تو جان به لبم

 

مهرت به جانم زد شب  شد شعله بر درونم

چون حلقه حلقه زلف تو سلسله ي جنونم

 

ز ازل بر عشقت زادم ز فراقت در فريارم

تو بيا اي يار ديرين به برم چون جان شيرين

مده چون زلفت بر بادم  به هواي تو چون فرهادم

شب همه شب شد نغمه گري  كار منو مرغ سحري

 

مهرت به جانم زد شب  شد شعله بر درونم

چون حلقه حلقه زلف تو سلسله ي جنونم

 

نه صبوري در دل  مارا  نه پيامي از تو يارا

شده دل پا بسته مويت  نرود به رهي جز كويت

چه شود از روي ياري  ز دل تنگم ياد آري

در شب هجران ماه مني  ليلي مجنون خواه مني

 

مهرت به جانم زد شمع  شد شعله بر درونم

چون حلقه حلقه زلف تو سلسله ي جنونم

 

 

ديباي دوست داشتني من

خيلي دوستت دارم

ميدونم كه ميخندي وقتي اينا را ميخوني

اما دارم گريه ميكنم  و اينا را برات مينويسم

 

برات هميشه آرزوي خوشي دارم

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 اردیبهشت1385ساعت 18:0  توسط دیبا و مجتبی   | 

يباي عزيزم

حالت چطوره ؟

امروز روز خوبي بود  البته تا ظهرش

چون كه صداي قشنگت را شنيدم

واي چه قدر صدات بهم آرامش ميده

و البته اون خنده هات كه منو ديوونه ميكنه

 

 

 

يادت هست كه گفتي دوستت دارم ؟

سرم را پايين انداختم و گفتم كه نظر لطفته

سرم را بالا آوردي و گفتي نظر لطف نيست نظر دلمه

گفتن اون جمله كه هيچ وقت برام تكراري نميشه باعث شد كه دل منم صاحب نظر بشه و منو مجبور كنه كه بگم دوستت دارم

اما ديبا جان

من دوستت ندارم

من ديوانه وار عاشقت هستم

من تو را با ذره ذره ي وجودم مي پرستم

+ نوشته شده در  شنبه 16 اردیبهشت1385ساعت 19:53  توسط دیبا و مجتبی   | 

 

دیبا جان

امروز از اون روزها بود

خیلی گریه ام گرفته بود

خیلی به یادت بودم

+ نوشته شده در  شنبه 16 اردیبهشت1385ساعت 19:51  توسط دیبا و مجتبی   | 

عزیزم

بمیرم الهی

به خاطر من به دردسر افتادی

ببخش

+ نوشته شده در  جمعه 15 اردیبهشت1385ساعت 5:20  توسط دیبا و مجتبی   | 

تو اونجا و من اينجا امان از درد دوري

من ماندم و روياها نه شوق و نه سروري

 

دور از تو من ندارم نه شور و نه غروري

آه اي خداي عالم تا كي غم صبوري ؟

 

هجرت اجباري اگه از تو جدا كرده مرا

خيال نكن كه لحظه اي عشقت رها كرده مرا

 

همش به خود اميد ميدم به طفل دل نويد ميدم

ميگم تموم شد حادثه فصل رهايي ميرسه

 

دور تو ناله ي غمت در دل من شكفته

اشكام غمامو به همه دونه  به  دونه  گفته

 

خدا ميدونه بي تو من يه روز خوش نديدم

گريه كرده هر كسي كه قصه ام را شنيده

 

 

سلام ديباي عزيزم

امروز صداي قشتگت را نشنيدم

نميدونم تا كي ميتونم دور بودن از تو را تحمل كنم

اما روز به روز داره برام سخت تر و سخت تر ميشه

 

اي خدا تقدير ما را گر نوشتي اين چنين

پس عطا كن طاقتي بر سر نوشتي اين چنين

تا به كي بي يار و ياور داغ هجران بر دلم

مانده دور از آشنايان كنج غربت منزلم

اي خدا بار دگر صبرم عطا كن

اين خدا بار دگر دردم دوا كن

 

ديباي عزيزم

صداي خنده هاي قشنگت را دارم برا خودم تداعي ميكنم

چقدر از اينكه تو شاد باشي من خوشحال ميشم

 

ديبا جونم

نميدونم

اما شايد وقتي اينا را ميخوني با خودت فكر كني كه دارم دروغ ميگم

اما نه

به خداي عشق نه

باور كن دوستت دارم

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 اردیبهشت1385ساعت 20:21  توسط دیبا و مجتبی   | 

در دل شب دعاي من

گريه بي صداي من

بانگ خدا خداي من

به خاطر تو بود و بس

پاكي لحظه هاي من

گريه ي هاي هاي من

گوهر اشكهاي من

به خاطر تو بود و بس

اين همه بي پناهيم

اين همه سر براهيم

اين همه بيگناهيم

غصه به جان خريدنم

از همه كس بريدنم

زخم زبان شنيدنم

به خاطر تو بود و بس

رو به خدا نشستنم

نذر و دخيل بستنم

سوز من و گداز من

اشك من و نياز من

به خاطر تو بود و بس

 

 

 

بار ها خواسته ام در وصفت چيزي بگويم

اما زبانم  ياري  نمي كند

مهرباني كه در تو ديده ام و صداقتي كه در چشمانت موج مي زند هيچ جا سراغ ندارم

هيچ آينه اي تو را آنگونه كه هستي نشان نمي دهد

فقط من مي دانم كه تو كيستي

و همين كافي است براي يك عمر با تو بودن

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 اردیبهشت1385ساعت 21:51  توسط دیبا و مجتبی   | 

به تو مي انديشم

اي سراپا همه خوبي تك و تنها به تو مي انديشم

همه وقت

همه جا

من به هر حال كه باشم به تو مي انديشم

تو بدان اين را تنها تو بدان

تو بمان با من تنها تو بمان

جاي مهتاب به تاريكي شبهام تو بتاب

من فداي تو به جاي همه گلها تو بخند

من همين يك نفس از جرعه ي جانم باقي است

آخرين جرعه ي  اين جام تهي را تو بنوش

پاسخ چلچله ها را تو بگو

قصه ابر و هوا را تو بخوان

تو بمان با من تنها تو بمان

 

 

ديباي عزيزم

خيلي دوستت دارم

از صميم قلب دوستت دارم

هرگز تو را فراموش نخواهم كرد حتي اگر مرا از ياد ببري

و هرگز از تو رنجور نخواهم شد چرا كه دوستت دارم

ديوانه وار عاشقت شدم چرا كه مهرباني را در وجود تو ديدم

با كلامت وجودم را دگرگون ساختي

و اگر تو نبودي هرگز عاشق نمي شدم

نه تو از عشق من دست ميكشي و نه قلب من از عشقت روي گردان ميشود

آنگاه كه صداي زيبايت را نميشنوم ابرهاي غم و اندوه مرا فرا مي گيرند و به دنياي غريبي مي برند

هميشه در قلبم حضور داري

عشقت زندگي مرا گلباران كرده است

 

تو كيستي كه من اينگونه بي تو بي تابم

شب از هجوم خيالت نمي برد خوابم

تو چيستي كه من از موج هر تبسم تو

بسان قايق سر گشته روي گردابم

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 اردیبهشت1385ساعت 21:49  توسط دیبا و مجتبی   | 

سلام به همه

من و دیبای عزیزم تصمیم گرفتیم که یک وبلاگ مشترک داشته باشیم

میدونم که کسی باور نمیکنه

اما ما تو ۲ شهر مختلف هستیم و خیلی  همدیگه را دوست داریم

حداقل برا من که اینطوریه

 

شروع کار خودمون را اعلام میکنم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 اردیبهشت1385ساعت 18:44  توسط دیبا و مجتبی   |