تبليغاتX
عشق و دوري
تقدیم به زیباترین گل روی زمین، به دیبای عزیزم



خدای عزيز !
به جای اينکه بگذاری مردم بميرند و مجبور باشی آدمای جديد بيافرينی، چرا کسانی را که
هستند، حفظ نمی‌کنی؟

خدای عزيز !
شايد هابيل و قابيل اگر هر کدام يک اتاق جداگانه داشتند همديگر را نمی‌کشتند، در مورد من و برادرم که مؤثر بوده

خدای عزيز !

اگر يکشنبه، مرا توی کليسا تماشا کنی، کفش‌های جديدم رو بهت نشون مي دم

خدای عزيز !

شرط می‌بندم خيلی برايت سخت است که همه آدم‌های روی زمين رو دوست داشته باشی. فقط چهار نفر عضو خانواده من هستند ولی من هرگز نمی‌توانم همچين کاری کنم

خدای عزيز !
در مدرسه به ما گفته‌اند که تو چکار می‌کنی، اگر تو بری تعطيلات ، چه کسی کارهايت را انجام می‌دهد؟

خدای عزيز !

آيا تو واقعاً نامرئی هستی يا اين فقط يک کلک است؟

خدای عزيز !

اين حقيقت داره اگر بابام از همان حرف‌های زشتی را که توی بازی بولينگ می‌زند، تو خانه هم استفاده کند،به بهشت نمی‌رود؟


+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 تیر1388ساعت 8:0  توسط دیبا و مجتبی   | 

عجب صبری خدا دارد

عجب صبري خدا دارد

اگر من جاي او بودم

همان يک لحظه اول

که اول ظلم را مي ديدم

جهان را با همه زيبايي و زشتي

بروي يکدگر ويرانه مي کردم

 

عجب صبري خدا دارد

اگر من جاي او بودم

که در همسايه صدها گرسنه چند بزمي گرم عيش و نوش مي ديدم

نخستين نعره مستانه را خاموش آندم

بر لب پيمانه مي کردم

 

عجب صبري خدا دارد

اگر من جاي او بودم

که مي ديدم يکي عريان و لرزان ديگري پوشيده از صد جامه رنگين

زمين و آسمان را

واژگون مستانه مي کردم

 

عجب صبري خدا دارد

اگر من جاي او بودم

نه طاعت مي پذيرفتم

نه گوش از بهر استغفار اين بيدادگرها تيز کرده

پاره پاره در کف زاهد نمايان

سبحه صد دانه مي کردم

 

عجب صبري خدا دارد

اگر من جاي او بودم

براي خاطر تنها يکي مجنون صحراگرد بي سامان

هزاران ليلي نازآفرين را کو به کو

آواره و ديوانه مي کردم

 

عجب صبري خدا دارد

اگر من جاي او بودم

بگرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان

سراپاي وجود بي وفا معشوق را

پروانه مي کردم

 

عجب صبري خدا دارد

اگر من جاي او بودم

بعرش کبريائي با همه صبر خدايي

تا که مي ديدم عزيز نابجائي ناز بر يک ناروا گرديده خواري مي فروشد

گردش اين چرخ را

وارونه بي صبرانه مي کردم

 

عجب صبري خدا دارد

اگر من جاي او بودم

که مي ديدم مشوش عارف و عامي ز برق فتنه اين علم عالم سوز مردم کش

بجز انديشه عشق و وفا معدوم هر فکري

در اين دنياي پر افسانه مي کردم

 

عجب صبري خدا دارد

چرا من جاي او باشم

همين بهتر که او خود جاي خود بنشسته و تاب تماشاي تمام زشتکاريهاي اين مخلوق را دارد

وگرنه من جاي او چو بودم

يکنفس کي عادلانه سازشي

با جاهل و فرزانه مي کردم

 

عجب صبري خدا دارد! عجب صبري خدا دارد!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 تیر1388ساعت 20:11  توسط دیبا و مجتبی   | 


عزيزم نمي دونم چي بنويسم كه تكراري نباشه

من هيچ وقت دست به نوشتنم خوب نبوده

خيلي ساده بهت ميگم دوستت دارم

تولدت مبارك عزيزم

با همه ي وجودم و از ته قلبم بهت ميگم

دوستت دارم 


+ نوشته شده در  شنبه 1 فروردین1388ساعت 23:30  توسط دیبا و مجتبی   | 

براي همه ي دوستان عزيزم سالي پر از خوبي و خوشي را آرزومند هستم

سال 87 را نميدونم چي در موردش بگم

هم سال خوبي بود و هم سالي بد

اميدوارم كه سال 88 سال بهتري براي همه ي ما باشه


امسال سال ما بچه هاي علوم دامي هستش

سال سال گاوه

خوش باشين دوستان


+ نوشته شده در  جمعه 30 اسفند1387ساعت 11:14  توسط دیبا و مجتبی   | 

منو تو آغوشت بگیر خدا میخوام بخوابم
آخه تو تنها کسی بودی که دادی جوابم
منو تو آغوشت بگیر میخوام برات بخونم
روی زمین چقدر بده میخوام پیشت بمونم
کی گفته باید بشکنم تا دستمو بگیری
خسته شدم از عمری غربت و غم و اسیری
کی گفته باید گریه ی شبامو در بیاری
تا لحظه ای وقت شریفت را واسم بگذاری
توی آغوشه تو آرامش محضه
منو با خودت ببر حتی یه لحظه
بغلم کن منو بردار ببرم دور
ببرم از این زمین سرد و ناجور
وقتی باید واسه ی رها شدن یه بی فروغ بود
واسه آرامش نسبی کلی حرفای دروغ بود
توی دنیا هر چیزی قیمتی داره حتی وجدان
اینا رو هیچ جا ندیدم نه تو انجیل نه تو قرآن
وقتی دنیا همه حرف پوچ و مفته
صدای هق هقتو پس کی شنفته
تو که میگی پیشمی تا لحظه ی مرگ
این که میگن میشکنی، رنجم میدی بگو کی گفته
توی آغوشه تو دیگه تنها نیستم
هر نفس اسیره دست غم ها نیستم
دیگه عاشقانه تر از عاشقانم
واسه موندن دیگه با بها بهانم
توی آغوشه تو از درد خبری نیست
از دروغ و حرفای زرد اثری نیست
نمیبینی کسی از هراس نونش
جلو حرف نا صواب بنده زبونش


+ نوشته شده در  یکشنبه 4 اسفند1387ساعت 17:58  توسط دیبا و مجتبی   | 

 

 

 

به رسم دوستی...

با دستهای تو آشنا شدم..

مرا لمس کردی...

و التهاب تو از من عبور کرد....

عطشم شطی گشاده روی بود....

و تو خیس عطش شدی....

قطره قطره هیجان من.....

در ذهن تو می چکید....

وقتی که انعکاس باور من عشق را فهمید.... 

بوسه گم گشته بود!!!

برگهای زمان سبز شد....

و دستهای تو آنها را چید ....

من جز همین برگهای سبز....

هرگز....

چیزی نخواسته ام که بخواهم

از دستهای تو ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 بهمن1387ساعت 20:6  توسط دیبا و مجتبی   | 

آهوي زخمي در دشت چگونه رهدا
مانده او تنها تنها ز پا مي فتدا
آهوان رفتند در خون به خدنگ رها
دشت بي ياران وايم چو دوزخ بودا
آهوي زخمي در دشت چگونه رهدا
مانده او تنها تنها ز پا مي فتدا
تير زهر آگين بر پا شده است و رها
از دلش اما بنگر چه خون مي چكدا
تيغ دشمن نوش بگذار هزاران شودا
واي از آن خاري كز يار بر دل خلدا
آهوي زخمي در دشت چگونه رهدا
مانده او تنها تنها ز پا مي فتدا
پاي رفتن نيست ديگر به كجا رودا
كو سراي دوست كه او سر نهدا
عشق و هجراني وايش چه ها مي كشدا
بر لبش لبخند در دل چه خون مي خوردا
آهوي زخمي در دشت چگونه رهدا
مانده او تنها تنها ز پا مي فتدا
چشمه بي آهو زين پس چه تشنه بودا
دشت بي آهو وايم چه طوفان شودا
آهوي زخمي در دشت چگونه رهدا
مانده او تنها تنها ز پا مي فتدا


بابت این چند روز تاخیر معذرت می خوام
ایام سوگواری حضرت اباعبدالله را به همه ی دوستان عزیز تسلیت عرض میکنم
امیدوارم همگی ما از سفره ی پر برکت آقامون بهره برده باشیم



+ نوشته شده در  جمعه 20 دی1387ساعت 13:56  توسط دیبا و مجتبی   | 

اين شعر را تو وبلاگ يكي از دوستام خوندم. به ياد

 كلاس اول راهنمايم افتادم كه معلم ادبياتمون اين

 شعر را سر كلاس خوند .

۵ واروونه چه معنی دارد؟

 

             خواهر کوچکم از من پرسید...

من به او خندیدم

کمی آزرده و حیرت زده گفت:

روی دیوار روی درختان دیدم

باز هم خندیدم گفت:          

دیروز خودم دیدم آرش پسر همسایه 

۵ وارونه به پرستو می داد... 

آن قدر خنده برم داشت که طفلک ترسید 

بغلش کردم و بوسیدم و با خود گفتم:

"وقتی باران  بی وقفه درد

سقف کوتاه دلت را خم کرد 

بی گمان می فهمی 

۵ وارونه چه معنی دارد..."

 

+ نوشته شده در  جمعه 22 آذر1387ساعت 11:22  توسط دیبا و مجتبی   | 

کسی غیر از تو نمونده اگه حتی دیگه نیستی

همه جا بوی تو جاری  خودت اما دیگه نیستی

نیستی اما مونده اسمت توی غربـــت شبونه

میونه رنگین کمونه خاطرات عاشـــقونــه

 

آخرین ستاره بودی تو شب دلــواپــسی هام

خواستنت پناه من بود تو غروب  بی کسی هام

لحظه هر لحظه پس از تو شب و گریه در کمینه

تو دیگه بر نمیگردی آخر قصـــــــه هـــمیـــنه

میشکنم بی تو و نیستی به سراغم نمیایی که ببینی

بی تو میمیرم و نیستی تو کجایی تو کجایی که ببینی

 

شب بی عاطفه برگشت شب بعد از رفتن تو

شب از نیاز من پر شــب خالی از تن تو

با تو گل بود و ترانه با تو بوسه بود و پرواز

گل و بوسه بی تو گم شد بی تو پژمرده شد آواز

 

روز به روز بیشتر جای خالیت را احساس میکنم.

دلم برات تنگ شده.

 

+ نوشته شده در  شنبه 16 آذر1387ساعت 6:39  توسط دیبا و مجتبی   | 

سقف آسمان خدا بلند است

و من به ستارگان پیغام داده ام

تا تو را باز گردانند

این معجزه عشق است

که صدایم را می شنوند!

 

+ نوشته شده در  شنبه 9 آذر1387ساعت 9:9  توسط دیبا و مجتبی   | 

سکوت عجیبی دارد اینجا
دیگر تنها من مانده ام و خیال بودنت،
خنده هایت و نوشته هایی که ...
با خود چه کرده ای!؟ با من چه می کنی !؟
 دلم برایت تنگ می شود وقتی می خوانمت،
وقتی بلند بلند می خوانمت
تنهایی عجیبی است، دیوانه ام می کند گاهی
 وقتی می دانم دیگر برق چشمانت را توان دیدن نیست ...
کاش اینجا بودی، درست روبروی من!
سکوت می کردیم و در آن سکوت می خواندیم همدیگر را!

 

دلم شكست . دلم به اندازه نبودت شكسته .

ديروز وقتي كنارت بودم.وقتي دستانت را گرفتم ديگه عشقي احساس نكردم.

وقتي‌ گونه‌هايم از اشك خيس شد تو معني گريه‌هايم را نفهميدي فقط اشكامو پاك كردي كه ديگه نبيني

وقتي داشتم با نگاهم مي‌گفتم دوستت دارم تو به پاسخ نگاهم گفتي منتظرم نباش

همون لحظه دلم شكست . دلم براي خودم ,سوخت تو از من قول گرفتي ولي من چطور

 مي‌تونم اين خيانت بزرگ را به خودم و شريك زندگيم بكنم چطور مي‌تونم به دروغ به كسي بگم دوستت دارم در صورتي كه دلم جاي ديگست

من ياد نگرفتم آدما را زود فراموش كنم . بعد براي اين كه وجدان درد نگيرم بگم تمام تلاشمو كردم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 آبان1387ساعت 14:14  توسط دیبا و مجتبی   | 

سه درد آمد به جانم هر سه یک بار

غریبی و اسیری و غم یار

غریبی و اسیری چاره داره

غم یار و غم یار و غم یار

پایان عشق و دوری

نمیدونم از کجاش بگم و چی بگم.

تموم شد. میدونم تا این روز از زندگیم هیچ روزی به اندازه امروز برام دردناک نبود.

بهترین دوران عمرم تا این لحظه را در کنار دیبای خوبم گذروندم.

دیبای عزیزم، برای آخرین بار مینویسم.

دوستت دارم. همیشه دوستت داشتم و از این به بعدش هم دوستت دارم.

روی ماهت را می بوسم.

+ نوشته شده در  شنبه 18 آبان1387ساعت 16:51  توسط دیبا و مجتبی   | 

دفتر خاطراتم را ورق مي‌زنم بعضي قسمتهاش خاليه يعني خودم

ننوشتم نمي‌خواستم چيزي بنويسم نمي‌دونم شايد مي‌ترسيدم كسي

 يك جايي بخونه...

خيلي خوب كه به دفترم نگاه مي‌كنم، مي‌بينم بعضي جاه‌ها از جاده

خارج شدم يه جاهايي هم نزديك پرتگاههم  چشامو مي‌بندم كه ديگه

چيزي نبينم . خدايا باورم نمي‌شه ،من اين همه مسير را اشتباه رفتم

پس خدا اون لحظه تو كجا بودي يعني من تنها تو طول جاده مي‌رفتم تو

با من نبودي ، خدا تنهام گذاشتي مگه نگفته بودم من نمي‌تونم تنهايي برم پس چرا؟

باز برمي‌گردم به جلو نگاه مي‌كنم خيلي راه مونده تا ته جاده ولي من

نمي‌خوام اين مسير را برم آخه خدا مي‌ترسم بازم تنهام بزاري بگي

 خودت برو تو ديگه بزرگ شدي ولي من هنوز بچه‌ام من فقط بلدم راه برم مسير را بلد نيستم.

خدايا يه سئوال چرا 6 سال پيش كه نفسم را گرفتي نذاشتي بميرم

چرا دوباره منو به زندگي برگردوندي .از اون به بعد بود  احساس كردم منو تنهام گذاشتي ديگه  باهم نيستي.

كاش اون روزبه  گريه ‌هاي آمنه صلواتهاي مريم كه حضرت عباس را صدا مي‌كرد توجه نمي‌كردي...

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 آبان1387ساعت 10:44  توسط دیبا و مجتبی   | 

دوباره نمی خوام

 چشای خیسمو کسی ببینه
یه عمره حال و روزه من همینه

 کسی به پای گریه هام نمیشینه

بازم دلم گرفت و گریه کردم بازم به گریه هام میخندم
بازم صدای گریه مو شنیدم همه به گریه هام میخندن
دوباره یه گوشه می شینم و واسه دلم میخونم
هنوز تو حسرت یه همزبونم ولی نمیشه گفت اینو میدونم
دوباره نمی خوام چشای خیسمو کسی ببینه
یه عمره حال و روز من همینه کسی به پای گریه هام نمیشینه

بازم دوباره دلم گرفته دوباره شعرام بوی غم گرفته
کسی نفهمید غمم چی بوده دلیل یک عمر ماتمم چی بوده


+ نوشته شده در  جمعه 3 آبان1387ساعت 10:9  توسط دیبا و مجتبی   | 

سکوت عجیبی دارد اینجا
دیگر تنها من مانده ام و خیال بودنت،
خنده هایت و نوشته هایی که ...
با خود چه کرده ای!؟ با من چه می کنی !؟
 دلم برایت تنگ می شود وقتی می خوانمت،
وقتی بلند بلند می خوانمت
تنهایی عجیبی است، دیوانه ام می کند گاهی
 وقتی می دانم دیگر برق چشمانت را توان دیدن نیست ...
کاش اینجا بودی، درست روبروی من!
سکوت می کردیم و در آن سکوت می خواندیم همدیگر را!

خدایا کمکم کن نمی دونم چکارکنم

 

+ نوشته شده در  شنبه 27 مهر1387ساعت 21:59  توسط دیبا و مجتبی   |