|
تقدیم به زیباترین گل روی زمین، به دیبای عزیزم
|
|
|
|
||||
|
خدای عزيز !
+
نوشته شده در چهارشنبه 10 تیر1388ساعت 8:0 توسط دیبا و مجتبی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
عجب صبری خدا دارد
عجب صبري خدا دارد اگر من جاي او بودم همان يک لحظه اول که اول ظلم را مي ديدم جهان را با همه زيبايي و زشتي بروي يکدگر ويرانه مي کردم
عجب صبري خدا دارد اگر من جاي او بودم که در همسايه صدها گرسنه چند بزمي گرم عيش و نوش مي ديدم نخستين نعره مستانه را خاموش آندم بر لب پيمانه مي کردم
عجب صبري خدا دارد اگر من جاي او بودم که مي ديدم يکي عريان و لرزان ديگري پوشيده از صد جامه رنگين زمين و آسمان را واژگون مستانه مي کردم
عجب صبري خدا دارد اگر من جاي او بودم نه طاعت مي پذيرفتم نه گوش از بهر استغفار اين بيدادگرها تيز کرده پاره پاره در کف زاهد نمايان سبحه صد دانه مي کردم
عجب صبري خدا دارد اگر من جاي او بودم براي خاطر تنها يکي مجنون صحراگرد بي سامان هزاران ليلي نازآفرين را کو به کو آواره و ديوانه مي کردم
عجب صبري خدا دارد اگر من جاي او بودم بگرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان سراپاي وجود بي وفا معشوق را پروانه مي کردم
عجب صبري خدا دارد اگر من جاي او بودم بعرش کبريائي با همه صبر خدايي تا که مي ديدم عزيز نابجائي ناز بر يک ناروا گرديده خواري مي فروشد گردش اين چرخ را وارونه بي صبرانه مي کردم
عجب صبري خدا دارد اگر من جاي او بودم که مي ديدم مشوش عارف و عامي ز برق فتنه اين علم عالم سوز مردم کش بجز انديشه عشق و وفا معدوم هر فکري در اين دنياي پر افسانه مي کردم
عجب صبري خدا دارد چرا من جاي او باشم همين بهتر که او خود جاي خود بنشسته و تاب تماشاي تمام زشتکاريهاي اين مخلوق را دارد وگرنه من جاي او چو بودم يکنفس کي عادلانه سازشي با جاهل و فرزانه مي کردم
عجب صبري خدا دارد! عجب صبري خدا دارد!
+
نوشته شده در دوشنبه 1 تیر1388ساعت 20:11 توسط دیبا و مجتبی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
عزيزم نمي دونم چي بنويسم كه تكراري نباشه من هيچ وقت دست به نوشتنم خوب نبوده خيلي ساده بهت ميگم دوستت دارم تولدت مبارك عزيزم با همه ي وجودم و از ته قلبم بهت ميگم دوستت دارم
+
نوشته شده در شنبه 1 فروردین1388ساعت 23:30 توسط دیبا و مجتبی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
براي همه ي دوستان عزيزم سالي پر از خوبي و خوشي را آرزومند هستم سال 87 را نميدونم چي در موردش بگم هم سال خوبي بود و هم سالي بد اميدوارم كه سال 88 سال بهتري براي همه ي ما باشه امسال سال ما بچه هاي علوم دامي هستش سال سال گاوه
خوش باشين دوستان
+
نوشته شده در جمعه 30 اسفند1387ساعت 11:14 توسط دیبا و مجتبی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
منو تو آغوشت بگیر خدا میخوام بخوابم
+
نوشته شده در یکشنبه 4 اسفند1387ساعت 17:58 توسط دیبا و مجتبی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
به رسم دوستی... با دستهای تو آشنا شدم.. مرا لمس کردی... و التهاب تو از من عبور کرد.... عطشم شطی گشاده روی بود.... و تو خیس عطش شدی.... قطره قطره هیجان من..... در ذهن تو می چکید.... وقتی که انعکاس باور من عشق را فهمید.... بوسه گم گشته بود!!! برگهای زمان سبز شد.... و دستهای تو آنها را چید .... من جز همین برگهای سبز.... هرگز.... چیزی نخواسته ام که بخواهم از دستهای تو ...
+
نوشته شده در چهارشنبه 2 بهمن1387ساعت 20:6 توسط دیبا و مجتبی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
آهوي زخمي در دشت چگونه رهدا مانده او تنها تنها ز پا مي فتدا آهوان رفتند در خون به خدنگ رها دشت بي ياران وايم چو دوزخ بودا آهوي زخمي در دشت چگونه رهدا مانده او تنها تنها ز پا مي فتدا تير زهر آگين بر پا شده است و رها از دلش اما بنگر چه خون مي چكدا تيغ دشمن نوش بگذار هزاران شودا واي از آن خاري كز يار بر دل خلدا آهوي زخمي در دشت چگونه رهدا مانده او تنها تنها ز پا مي فتدا پاي رفتن نيست ديگر به كجا رودا كو سراي دوست كه او سر نهدا عشق و هجراني وايش چه ها مي كشدا بر لبش لبخند در دل چه خون مي خوردا آهوي زخمي در دشت چگونه رهدا مانده او تنها تنها ز پا مي فتدا چشمه بي آهو زين پس چه تشنه بودا دشت بي آهو وايم چه طوفان شودا آهوي زخمي در دشت چگونه رهدا مانده او تنها تنها ز پا مي فتدا بابت این چند روز تاخیر معذرت می خوام ایام سوگواری حضرت اباعبدالله را به همه ی دوستان عزیز تسلیت عرض میکنم امیدوارم همگی ما از سفره ی پر برکت آقامون بهره برده باشیم
+
نوشته شده در جمعه 20 دی1387ساعت 13:56 توسط دیبا و مجتبی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
اين شعر را تو وبلاگ يكي از دوستام خوندم. به ياد كلاس اول راهنمايم افتادم كه معلم ادبياتمون اين شعر را سر كلاس خوند . ۵ واروونه چه معنی دارد؟
خواهر کوچکم از من پرسید... من به او خندیدم کمی آزرده و حیرت زده گفت: روی دیوار روی درختان دیدم باز هم خندیدم گفت: دیروز خودم دیدم آرش پسر همسایه ۵ وارونه به پرستو می داد... آن قدر خنده برم داشت که طفلک ترسید بغلش کردم و بوسیدم و با خود گفتم: "وقتی باران بی وقفه درد سقف کوتاه دلت را خم کرد بی گمان می فهمی ۵ وارونه چه معنی دارد..."
+
نوشته شده در جمعه 22 آذر1387ساعت 11:22 توسط دیبا و مجتبی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
کسی غیر از تو نمونده اگه حتی دیگه
نیستی همه جا بوی تو جاری خودت اما دیگه
نیستی نیستی اما مونده اسمت توی غربـــت
شبونه میونه رنگین کمونه خاطرات عاشـــقونــه آخرین ستاره بودی تو شب دلــواپــسی
هام خواستنت پناه من بود تو غروب بی کسی هام لحظه هر لحظه پس از تو شب و گریه در کمینه تو دیگه بر نمیگردی آخر قصـــــــه هـــمیـــنه میشکنم بی تو و نیستی به سراغم نمیایی
که ببینی بی تو میمیرم و نیستی تو کجایی تو
کجایی که ببینی شب بی عاطفه برگشت شب بعد از رفتن تو شب از نیاز من پر شــب خالی از تن تو با تو گل بود و ترانه با تو بوسه بود
و پرواز گل و بوسه بی تو گم شد بی تو پژمرده
شد آواز روز به روز بیشتر جای خالیت را احساس میکنم. دلم برات تنگ شده.
+
نوشته شده در شنبه 16 آذر1387ساعت 6:39 توسط دیبا و مجتبی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سقف آسمان خدا بلند است و من به ستارگان پیغام داده ام تا تو را باز گردانند این معجزه عشق است که صدایم را می شنوند!
+
نوشته شده در شنبه 9 آذر1387ساعت 9:9 توسط دیبا و مجتبی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سکوت عجیبی دارد اینجا
دلم شكست . دلم به اندازه نبودت شكسته . ديروز وقتي كنارت بودم.وقتي دستانت را گرفتم ديگه عشقي احساس نكردم. وقتي گونههايم از اشك خيس شد تو معني گريههايم را نفهميدي فقط اشكامو پاك كردي كه ديگه نبيني وقتي داشتم با نگاهم ميگفتم دوستت دارم تو به پاسخ نگاهم گفتي منتظرم نباش همون لحظه دلم شكست . دلم براي خودم ,سوخت تو از من قول گرفتي ولي من چطور ميتونم اين خيانت بزرگ را به خودم و شريك زندگيم بكنم چطور ميتونم به دروغ به كسي بگم دوستت دارم در صورتي كه دلم جاي ديگست من ياد نگرفتم آدما را زود فراموش كنم . بعد براي اين كه وجدان درد نگيرم بگم تمام تلاشمو كردم.
+
نوشته شده در دوشنبه 27 آبان1387ساعت 14:14 توسط دیبا و مجتبی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سه درد آمد به جانم هر سه یک بار غریبی و اسیری و غم یار غریبی و اسیری چاره داره غم یار و غم یار و غم یار پایان عشق و دوری نمیدونم از کجاش بگم و چی بگم. تموم شد. میدونم تا این روز از زندگیم هیچ روزی
به اندازه امروز برام دردناک نبود. بهترین دوران عمرم تا این لحظه را در کنار دیبای
خوبم گذروندم. دیبای عزیزم، برای آخرین بار مینویسم. دوستت دارم. همیشه دوستت داشتم و از این به بعدش
هم دوستت دارم. روی ماهت را می بوسم.
+
نوشته شده در شنبه 18 آبان1387ساعت 16:51 توسط دیبا و مجتبی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
دفتر خاطراتم را ورق ميزنم بعضي قسمتهاش خاليه يعني خودم ننوشتم نميخواستم چيزي بنويسم نميدونم شايد ميترسيدم كسي يك جايي بخونه... خيلي خوب كه به دفترم نگاه ميكنم، ميبينم بعضي جاهها از جاده خارج شدم يه جاهايي هم نزديك پرتگاههم چشامو ميبندم كه ديگه چيزي نبينم . خدايا باورم نميشه ،من اين همه مسير را اشتباه رفتم پس خدا اون لحظه تو كجا بودي يعني من تنها تو طول جاده ميرفتم تو با من نبودي ، خدا تنهام گذاشتي مگه نگفته بودم من نميتونم تنهايي برم پس چرا؟ باز برميگردم به جلو نگاه ميكنم خيلي راه مونده تا ته جاده ولي من نميخوام اين مسير را برم آخه خدا ميترسم بازم تنهام بزاري بگي خودت برو تو ديگه بزرگ شدي ولي من هنوز بچهام من فقط بلدم راه برم مسير را بلد نيستم. خدايا يه سئوال چرا 6 سال پيش كه نفسم را گرفتي نذاشتي بميرم چرا دوباره منو به زندگي برگردوندي .از اون به بعد بود احساس كردم منو تنهام گذاشتي ديگه باهم نيستي. كاش اون روزبه گريه هاي آمنه صلواتهاي مريم كه حضرت عباس را صدا ميكرد توجه نميكردي...
+
نوشته شده در دوشنبه 13 آبان1387ساعت 10:44 توسط دیبا و مجتبی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
دوباره نمی خوام چشای
خیسمو کسی ببینه کسی به
پای گریه هام نمیشینه
+
نوشته شده در جمعه 3 آبان1387ساعت 10:9 توسط دیبا و مجتبی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سکوت عجیبی دارد اینجا خدایا کمکم کن نمی دونم چکارکنم
+
نوشته شده در شنبه 27 مهر1387ساعت 21:59 توسط دیبا و مجتبی
|
|
|||||
|
|||||